چه میگوئی همی گوید که بشتاب
برون از نه فلک اسرار دریاب
۱چو من نُه زخم دارم در حقیقت
گذشتستم ز نه پرده حقیقت
۲ده و دو پرده اینجا مینوازم
دل عشّاق در پرده نوازم
۳ده و دو پرده دارم در درون من
شدم عشاق کل را رهنمون من
۴ده و دو پرده دارم بر دریده
عیان اینجا منم خود راز دیده
۵ده و دو پرده در یک پرده دارم
از آن من پردهها گم کرده دارم
۶بگاهی کاندر آیم من بآواز
کنم من پردهها اینجایگه باز
۷چو اندر پرده سازم پرده سازی
نمایم در درون پرده رازی
۸چو آیم در خروش اینجا نهانی
کنم من پردهها پاره عیانی
۹دل عشّاق از پرده برآرم
درون را با برونش شاد دارم
۱۰دل عشّاق را اندر نوایم
حقیقت سرّ ربانی نمایم
۱۱دل عشّاق از من ناز بیند
عیانِ رازِ من او باز بیند
۱۲دل عشّاق از من یافت اسرار
که میگوئیم اینجا قصّهٔ یار
۱۳زبان بیزبانی یافتم من
نشان بی نشان یافتم من
۱۴زبانم بیزبان اسرار گوید
همه اینجایگه از یار گوید
۱۵کسی گوید که ساز من شناسد
پس آنگه دید را از من شناسد
۱۶کسی باید که دریابد در آن دم
که من زاری کنم اینجادمادم
۱۷ز درد من خبر یابد زمانی
ز من او گوش دارد داستانی
۱۸ز درد خود بداند درد خود او
اگر این سرّ بدانی هست نیکو
۱۹ز درد من خبر دریاب از جان
که بنمایم ترا اسرار پنهان
۲۰ز درد من خبر داری در اینجا
که از بهرچه دارم شور و غوغا
۲۱دمی ز آندم عیانی یافتم من
وز آندم کُل معانی یافتم من
۲۲دمی ز آندم مرا دردم نمودند
از آندم مرهم دردم نمودند
۲۳دمی ز آندم مرا اندر دم آمد
تو گوئی زخم ما را مرهم آمد
۲۴دمی دارم از آندم درخروشم
وز آندم اینچنین در عین جوشم
۲۵دمی دارم از آندم یافته من
که درد عشقِ آدم یافته من
۲۶دمی دارم از آندم یافته راز
همی نالم که هستم سخت افگار
۲۷دمی دارم از آندم در نمودم
از آن زاری در آنجاگه نمودم
۲۸دمی دارم من اندر دم شده جان
از آن میگویمت اسرار پنهان
۲۹از آن دم یافتم این دمدمه من
کنم اندر دم تو زمزمه من
۳۰چو من بگشایم آندم ازدم تو
شوم در جان و در دل همدم تو
۳۱چو من بگشایم اندر زار زاری
کنم فریادها در بیقراری
۳۲اگر مردی چو من پیوسته می زار
که تو هم زخمها داری ز دلدار
۳۳چو من گر ناله و فریاد داری
وز آن دم اندر این دم یار داری
۳۴چو من اینجا بدانی تو دمادم
که مر چون اوفتاد اسرار آدم
۳۵در آندم آدم آمد قصّهٔ او
که آمد اندر اینجا غصّه او
۳۶در آندم چون درون جنّت افتاد
ز شیطان ناگهی در محنت افتاد
۳۷دریغا این همه اعزاز و رفعت
دریغا آن همه اعیان و قربت
۳۸که از ابلیس دون افتاد بر باد
از آن میآیدم اندر نفس یاد
۳۹