زبان بگشاد و گفت ای راز مطلق
ابر حق میزنی اینجا اناالحق
۱ابر حق میزنی اینجا یقین تو
که هستی اوّلین و آخرین تو
۲ابر حق میزنی دم نی ببازی
که مرد عشق و صاحب درد رازی
۳ابر حق میزنی این دم حقیقت
که بسپردی شریعت بی طبیعت
۴منم واقف ز حالت اندر اینجا
که میبینم ترا من ذات یکتا
۵تو ذاتی این زمان رخ کل نموده
نمود جمله اشیا در ربوده
۶تو ذاتی ای صفاتت لامکانی
حقیقت این جهان و آن جهانی
۷تو ذاتی و نمودی رویم ای جان
مراتو بیشکی اینجا مرنجان
۸بگو اسرار با من این دم ای دوست
حقیقت مغز گردانم همه پوست
۹که یک سالست تا روی تو در خواب
چنین دیدم مرا امروز دریاب
۱۰مرا امروز گردان شاد و خرّم
که بُد در بند جانم بهر این دم
۱۱بسی سالست تا اینجا نشستم
بت صورت بمعنی برشکستم
۱۲بسی اینجا کشیدستم ریاضت
به بهر رویت ای کان سعادت
۱۳بسی اینجا کشیدم رنج بسیار
ز بهر رویت ای خورشید انور
۱۴کنونم چارهٔ درد این زمان ساز
که تا سر رشته یابم من کنون باز
۱۵دوای درد من کن ای دل و جان
که اینجاگه توئی هم درد و درمان
۱۶نظر داری تو اندر درد جانم
تو میدانی یقین راز نهانم
۱۷بسی در انتظار رویت ای شاه
نشستم تا برون آئی ز خرگاه
۱۸کنون چون آمدی زینجای بیرون
بدیدم رویت ای جان بیچه و چون
۱۹چنانم مست کردی تو ز دیدار
که گشتستم بیک ره ناپدیدار
۲۰نمیدانم که اکنون در کجایم
ولی دانم که در عین لقایم
۲۱لقایت دیدهام ناگاه امروز
مر از دید خود کردی تو پیروز
۲۲لقایت دیدهام جان داده بر باد
هزاران جان فدای روی تو باد
۲۳چه باشد جان بر جانان یقین تو
نظر کن درد جانم را ببین تو
۲۴چنان در درد عشقم جان گرفتار
شدست اینجا ز دیدارت بگفتار
۲۵که از اندوه دردت مبتلایم
فتاده در میان صد بلایم
۲۶کنون بیشک مرا بیرون تو آری
که اینجا دستگیر و دوستداری
۲۷کنون دردم در اینجا کن بدرمان
مرا از درد خود آزاد گردان
۲۸