در آن دم گفت تو جان جهانی
بکن با من که بیشک میتوانی
۱تو دانائی بهر چیزی که خواهی
کنی بنده که حکم پادشاهی
۲تو داری هیچکس جز تو ندارد
چنین حکم و یقین جز تو که دارد
۳اگر خواهی بسوزانی بیک دم
یقین میدانم اینجا هر دو عالم
۴اگرچه تو بیک دم جمله را پاک
دراندازی میان خون و درخاک
۵نگوید هیچکس کاینجا چه کردی
که درجمله توئی بیشک که فردی
۶نکردم هیچ بد دانای رازی
مرا باید که اینجا چاره سازی
۷رهائی ده مرا از دست خود دوست
که بیزارم کنون من زین رگ و پوست
۸شدم بیزار از جان نیز از دل
که ماندستم در این اندوه مشکل
۹وصالم شد فراق اینجا بیک دم
نمیخواهم جهان جانم این دم
۱۰جهان جان مرا ناید بکاری
مرا باید در اینجا مرد یاری
۱۱فناگردان مرا تا جاودانی
نباشم جز که عین بی نشانی
۱۲بکش ما را به تیغ هجر بی شک
که تا پنهان شوم ای دوست در یک
۱۳مرا ده راه این میخواهم ای جان
تو مسکین خودت اینجا مرنجان
۱۴مرنجانم که جانم رهبر تست
تنم افتاده اینک بردرتست
۱۵فتاده موج زن در خاک و در خون
دل بیهوش غمخوار است اکنون
۱۶میان خاک و خون خوردست اینجا
حقیقت راه گم کردست اینجا
۱۷گهی در وصل و گاهی درفراقت
میان خون فتاده ز اشتیاقت
۱۸میان خود فتادست و اسیراست
یقین وصل ترا او دستگیر است
۱۹میان خود فتادست و فسرده
بمگذارش که گردد زود مرده
۲۰بمگذارش چنین حیران فتاده
چنین درعین رسوائی فتاده
۲۱شده ای جان ودل در فرقت تو
ندیده اندر اینجا قربت تو
۲۲ره قربت نما و وارهانش
ز درگاه خود ای مسکین مرانش
۲۳ره قربت نما و دار معذور
ورا از نزد خود مفکن کنون دور
۲۴ره قربت نمایش هم برون آر
چنینش خوار و پر آزار مگذار
۲۵نظرگاه تو بودست این دل ای دوست
چنین چندین جفا او را نه نیکوست
۲۶نظرگاهست او را کن نظاره
حقیقت درد او را جوی چاره
۲۷پر از درد است و پرخونست بنگر
برون آور از این خونش تو بر در
۲۸برون آور از این خونش که دانی
که دارد او ترا راز نهانی
۲۹برون آور ز خویش و کن تو آزاد
مرا او راکن تو یکبار دگر شاد
۳۰