بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرتکرد بسمل را
کف خونیکه برگگلکند دامان قاتل را
۱ زتأثیر شکستن غنچه آغوش چمن دارد
تو هم مگذار دامان شکست شیشهٔ دل را
۲ نم راحت ازین دریا مجو کز درد بیآبی
لب افسوس تبخال حباب آورد ساحل را
۳ درین وادی حضور عافیت واماندگی دارد
مده ازکف بهصد دستتصرف پای درگل را
۴ تفاوت در نقاب و حسن جز نامی نمیباشد
خوشا آیینهٔ صافیکه لیلی دید محمل را
۵ چهاحسان داشتیارب جوهرشمشیر بید
کهدرهرقطرةخونسجدةشکریستبسرال را
۶ نفس در قطع راه عمر عذر لنگ می
نصیحت پیشرو باشد به وقتکارکاهل را
۷ چو ماه نو مکنگردنکشیگر نیستی ن
که اینجا جپ سعرداریکمالی نیستکاملرا
۸عروج چرخ را عنوان عزت خواندهٔ لیکن
چنین بر باد نتوان داد الا فرد باطل را
۹ دل آسوده از جوش هوسها نالهفرسا شد
خیال هرزه تازی جاده گردانید منزل را
۱۰سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل
من و آیینهٔ نازیکه میسوزد مقابل را
۱۱