شدم خاک و نگفتم عاشقم کار اینچنین باید
ز جیبم سرمه رویانید اسرار اینچنین باید
۱لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخر
به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید
۲به تاری گر زنی ناخن صدا بیتاب میگردد
همآغوش بساط یکدلی یار اینچنین باید
۳به نخل راستی چون شمع میباید ثمر گشتن
که منصور آنچنان میزیبد و دار اینچنین باید
۴رگ سنگ صنم کن رشتهٔ تار محبت را
برهمن گر توان گردید زنار اینچنین باید
۵همه گر عجزنالیهاست بویی دارد از جرأت
نفس در سینه خونین عاشق زار اینچنین باید
۶مژه گاهی کنار و گاه آغوش است چشمش را
اگر الفتپرستی پاس بیمار اینچنین باید
۷به مردن هم نگردد خواجه از حسرتکشی فارغ
گر از انصاف میپرسی خر و بار اینچنین باید
۸ز حال زاهد آگه نیستم لیک اینقدر دانم
که در عرض بزرگی ریش و دستار اینچنین باید
۹برهمنطینتان عالم شاهدپرستی را
نفس سررشته کفر است زنار اینچنین باید
۱۰تماشا مفت شوق است از فضولاندیشگی بگذر
که رنگ گل چنان یا شوخی خار اینچنین باید
۱۱غبار خود به توفان دادم و عرض وفا کردم
نیام عشق را تمهید اظهار اینچنین باید
۱۲به نور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری
هوس مفروش بیدل محو دیدار اینچنین باید
۱۳