در طلسم درد از ما میتوان بردن اثر
گرد ما چون صبح دارد دامن چاک جگر
۱گرمی هنگامهٔ هستی نگاهی بیش نیست
شمع را تار نفس محو است در مدّ نظر
۲زین محیط آخر به جرم عافیت خواهیم رفت
موج آرامیده دارد چین دامان گهر
۳بسکه جز عریانتنی ها نیست سامان کسی
پوست جای سایه میریزد، نهال بارور
۴صحبت نیکان علاج کین ظالم میشود
در دل خارا به آب لعل اگر ریزد شرر
۵خفّت ابله دو بالا میزند در مفلسی
میشود از خشکگردیدن سبکتر چوب تر
۶از مدارا غوطه در موج حلاوت خوردن است
چرب و نرمیها زبان پسته گیرد در شکر
۷ای حباب از زورق خود اینقدر غافل مباش
نیست در دریای امکان جز نفس موج خطر
۸فکر جمعیت در این گلشن گل بیحاصلیست
غنچه از هر برگ دارد دست نومیدی به سر
۹سایهٔگمگشته را خورشید میباشد سراغ
قاصدت هم از تو میباید ز ماگیرد خبر
۱۰بیش از این بر ناز نتوان خفّت تمکین گماشت
ای خرامت موج گوهر اندکی آهستهتر
۱۱سجدهٔ عجز است بیدل ختم کار سرکشی
عاقبت از داغ تیغ شعله اندازد شرر
۱۲