کاروان ما نداردگردی از صوت جرس
صبح بر دوش شکست رنگ میبندد نفس
۱در ترازویی که صبر عاشقان سنجیدهاند
کوه اگر گردد تحمل نیست همسنگ عدس
۲آشیان دل پناه هرزهگردیهای ماست
خانهٔ آیینه دارد جای آرام نفس
۳در ادبگاه ظهور از منت دونان منال
شعله همکاه ضعیفی میشود محتاج خس
۴عافیت خواهی، در الفت سواد فقر زن
بهر صید خواب فرشی سایه میباشد نفس
۵از هوس با هیچ قانع شو که اینجا عنکبوت
میکند صید هما در سایهٔ بال مگس
۶صبح عیش و شام کلفت توام یکدیگرند
شعله و دود آنقدر با هم ندارد پیش و پس
۷چون امل جوشید از طبعت فنا آماده باش
نیست بیفال سفر آشفتن موی فرس
۸گاه کندنها صدا میبالد از نقش نگین
بی خروشی نیست گر سنگی خورد بر پای کس
۹میروی از خود دمی هم وضع آزادی برآ
خانه را روشن کن، آتش زن به بنیاد هوس
۱۰تا توانی صبر کن بیدل در این کلفت سرا
چون سحر آخر پر پرواز خواهد شد نفس
۱۱