کار آسانی مدان تاج کمر برداشتن
همچو خورشید آتشی باید به سر برداشتن
۱غفلت ذاتی به جهد ازدل نگردد مرتفع
تیرگی نتوان به صیقل از سپر برداشتن
۲سعی بیمغزان به عزم خفت ما باطل است
نیست ممکن پنبه را آب ازگهر برداشتن
۳برندارد دوش آزادی خم باری دگر
یک نگهکم نیستگر خواهد شرر برداشتن
۴سایهٔ مو نیز میچربد بر آثار نفس
اینقدر گردن نمیارزد به سر برداشتن
۵حایلی دیگر ندارد منزل مقصود ما
گرد خود میباید از ره چون سحر برداشتن
۶همتت در ترک اسباب اینقدر عاجز چراست
می شود افکندن بارت مگر برداشتن
۷چون نگه تاکی ز مژگان زحمتت باید کشید
یک تپش پرواز و چندین بال و پر برداشتن
۸نیست عذر ناتوانی باب اقلیم وفا
زخم بسیار است میباید جگر برداشتن
۹شرمدار از سعی خویش ای حرصکوش بیخبر
عزم مقصدگور و آنگه کرّ و فر برداشتن
۱۰گر چنین نیرنگ حرصت دشمن آسودگیست
خاک شو در منزل از گرد سفر برداشتن
۱۱دانه را بیدل ز فیض سجدهریزیهای عجز
نیست بی نشو و نما از خاک سر برداشتن
۱۲