به غبار این بیابان نه نشان پا نشسته
به بساط ناتوانی همه نقش ما نشسته
۱سر راه ناامیدی نه مقام انتظار است
دل بینوا ندانم به چه مدعا نشسته
۲ز هجوم رفتگانم سر و برگ عافیت کو
که صدای پا به گوشم چو هزار پا نشسته
۳به چه دلخوشی نگریم ز چه خرمی نسوزم
که در انجمن چو شمعم ز همه جدا نشسته
۴چو حباب عالمی را هوس کلاهداریست
به دماغ پوچ مغزان چقدر هوا نشسته
۵به غرور هستی ای صبح مگذر درین گلستان
که صد آینه به راهت نفس آزما نشسته
۶ره ناله نیست آسان به خیال قطع کردن
که نی از گره درین ره به هزار جا نشسته
۷به سجود آن دو ابرو نه من وتو سر به خاکیم
به عروج آسمان هم مه نو دو تا نشسته
۸گل زخم ناوک او چقدر بهار دارد
که چو حلقه بر در دل همه دلگشا نشسته
۹چو بهکام نیست دنیا چه زنیم لاف ترکش
نتوان نشاند دامن به غبار نانشسته
۱۰مکش ای سپهر زحمت به تسلی مزاجم
که به صد تحیر اینجا نگهی ز پا نشسته
۱۱چه تأملست بیدل پر شوق برفشانیم
که غبارها درین ره به امید ما نشسته
۱۲