با کمال بینقابی پردهدارم شیونست
همچو درد از دل برون جوشیدنم پیراهنست
۱سجده ریزی دانه را آرایش نشو ونماست
درطریق سرکشها خاکگشتن هم فنست
۲عافیتگمکردهٔ تا چند خواهی تاختن
هوش اگرداری دماغ جستجویت رهزنست
۳رهنورد عجز را سعی قدم درکار نیست
شمع را سیرگریبان نیز از خود رفتنست
۴لالهزار دل سراسر موج عبرت میزند
هرگل داغیکه میبینی شکافتگلخنست
۵اختیاری نیستگردش از نظرها نگذرد
در تماشاگه عبرت چشم ما پرویزنست
۶وحشتی میباید اسباب جنون آماده است
صد گریبانچاکیات موقوف چین دامنست
۷چشم برهم نه اگرآسوده خواهی زیستن
در هلاکتگاه امکان ربط مژگان جوشنست
۸خوشهپردازی نمیارزد به تشویش درو
زندگی نذر عزیزان،گر دماغ مردنست
۹بیدل از بس در شکنج لاغری فرسودهایم
ناله و داغ دل خونگشته طوق وگردنست
۱۰