بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست
یک قلم چون آبله گشتیم عریان زیر پوست
۱گر شکست رنگ ما دیدی ز حال مپرس
نامهٔ مجنون ندارد غیر عنوان زیر پوست
۲نیست ممکن از لباس وهم بیرون آمدن
زندگانی عالمی را کرد زندان زیر پوست
۳تا نگردد قاتل ما جز به گلچینی سمر
همچو گل خونِ بحل کردیم سامان زیر پوست
۴نالهها در پردهٔ ساز جنون دزدیدهایم
خفته شیر بیشهٔ ما را نیستان زیر پوست
۵جیب ما چون غنچه آخر بال صحرا میکشد
بر سر ما سایه افکنده است دامان زیر پوست
۶خلوت راز است چشمی کز تماشا دوختیم
عین یوسف شد نگاه پیر کنعان زیر پوست
۷از نقاب غنچه رنگ شور بلبل میچکد
شیشه دارد خون عیش میپرستان زیر پوست
۸ساز هستی پرده دارد شوخیای در دست و بس
هر که بینی نالهای کردهست پنهان زیر پوست
۹همچو نارم عقدهای از کار دل تا واشود
سرخ کردم هم به خونِ سعیْ دندان زیر پوست
۱۰گفتم آفتهای امکان زیر گردون است و بس
زندگی نالید و گفت این جمله توفان زیر پوست:
۱۱بسکه مردم جنس ایثار از نظر پوشیدهاند
درهم ماهیست اینجا همچو همیان زیر پوست
۱۲عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بار
نخل بادمم سراپا چشمِ حیران زیر پوست
۱۳هیچکس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلم
ورنه من هم داشتم بیدل چراغان زیر پوست
۱۴