خواجه تا کی باید این بنیاد رسوایی که نیست
بر نگینها چند خندد نام عنقایی که نیست
۱دل فریبت میدهد مخموری و مستی کجاست
در بغل تا چند خواهی داشت مینایی که نیست
۲خلقْ غافل در تلاشِ راحت از خود میرود
ناکجا آخر برون آرد سر از جایی که نیست
۳هرچه بینی در جنونزار عدم پر میزند
گرد ما هم بال میریزد به صحرایی که نیست
۴ملک هستی تا عدم لبریز غفلتهای ماست
گر بفهمد کس همین دنیاست عقبایی که نیست
۵بیش از آن کز وهم دی آیینه زنگاری کنید
در نظرها روشن است امروز، فردایی که نیست
۶نرگسستانهاست هر سو موجزن اما چه سود
کس چه بیند زین چمن بی چشمِ بینایی که نیست
۷همتی نگشود بر روی قناعت چشم خلق
کثرت ابرام بر هم بست درهایی که نیست
۸زحمت تحقیق ازین دفتر نباید خواستن
لب به هم آوردنی میخواهد انشایی که نیست
۹آنقدر از خود گذشتنها نمیخواهد تلاش
چشم بستن هم پلی دارد به دریایی که نیست
۱۰در خیالآباد امکان از کجا آتش زدند
عالمی را سوخت حیرت در تماشایی که نیست
۱۱هوش اگر داری ز رمز کُنفَکان غافل مباش
زان دهان بینشان گل کرده غوغایی که نیست
۱۲بیدل این هنگامهٔ نیرنگ داغم کرده است
خار شد رنج تعلق باز در پایی که نیست
۱۳