چو خورشید شد زرد لشکر براند
کسی را که نابردنی بد بماند
۱چو شب نیم بگذشت و تاریک شد
جهاندار با کرد نزدیک شد
۲همه دشت زیشان پر از خفته دید
یکایک دل لشکر آشفته دید
۳چو آمد سپهبد به بالین کرد
عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
۴برآهخت شمشیر و اندرنهاد
گیا را ز خون بر سر افسر نهاد
۵همه دشت زیشان سر و دست شد
ز انبوه کشته زمین گست شد
۶بیاندازه زیشان گرفتار شد
سترگی و نابخردی خوار شد
۷همه بومهاشان به تاراج داد
سپه را همه بدره و تاج داد
۸چنان شد که دینار بر سر به تشت
اگر پیر مردی ببردی به دشت
۹به دینار او کس نکردی نگاه
ز نیکاختر و بخت وز داد شاه
۱۰ز مردی نکردی بدان جنگ فخر
گرازان بیامد به شهر صطخر
۱۱بفرمود کاسپان به نیرو کنید
سلیح سواران بیآهو کنید
۱۲چو آسوده گردید یکسر به بزم
که زود آید اندیشهٔ روز رزم
۱۳دلیران به خوردن نهادند سر
چو آسوده شد کردگاه و کمر
۱۴پراندیشهٔ رزم شد اردشیر
چو این داستان بشنوی یادگیر
۱۵