به هشتم بیامد به دشت شکار
خود و روزبه با سواری هزار
۱همه دشت یکسر پر از گور دید
ز قربان کمان کیان برکشید
۲دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
ز یزدان پیروزگر کرد یاد
۳بهاران و گوران شده جفت جوی
ز کشتن به روی اندر آورده روی
۴همی پوست کند این ازآن آن ازین
ز خونشان شده لعل روی زمین
۵همی بود بهرام تا گور نر
به مستی جدا شد یک از یک دگر
۶چو پیروز شد نره گور دلیر
یکی ماده را اندر آورد زیر
۷به زه داشت بهرام جنگی کمان
بخندید چون گور شد شادمان
۸بزد تیر بر پشت آن گور نر
گذر کرد بر گور پیکان و پر
۹نر و ماده را هر دو بر هم بدوخت
دل لشکر از زخم او بر فروخت
۱۰ز لشکر هرانکس که آن زخم دید
بران شهریار آفرین گسترید
۱۱که چشم بد از فر تو دور باد
همه روزگاران تو سور باد
۱۲به مردی تواندر زمانه نوی
که هم شاه و هم خسرو و هم گوی
۱۳