برینگونه بگذشت سالی تمام
همی داشتی هرکسی می حرام
۱همان شه چو مجلس بیاراستی
همان نامهٔ باستان خواستی
۲چنین بود تا کودکی کفشگر
زنی خواست با چیز و نام و گهر
۳نبودش دران کار افزار سخت
همی زار بگریست مامش ز بخت
۴همانا نهان داشت لختی نبید
پسر را بدان خانه اندر کشید
۵به پور جوان گفت کاین هفت جام
بخور تا شوی ایمن و شادکام
۶مگر بشکنی امشب آن مهر تنگ
کلنگ از نمد کی کند کان سنگ
۷بزد کفشگر جام می هفت و هشت
هماندر زمان آتشش سخت گشت
۸جوانمرد را جام گستاخ کرد
بیامد در خانه سوراخ کرد
۹وزان جایگه شد به درگاه خویش
شده شاددل یافته راه خویش
۱۰چنان بد که از خانه شیران شاه
یکی شیر بگسست و آمد به راه
۱۱ازان می همی کفشگر مست بود
به دیده ندید آنچ بایست بود
۱۲بشد تیز و بر شیر غران نشست
بیازید و بگرفت گوشش به دست
۱۳بران شیر غران پسر شیر بود
جوان از بر و شیر در زیر بود
۱۴همی شد دوان شیروان چون نوند
به یک دست زنجیر و دیگر کمند
۱۵چو آن شیربان جهاندار شاه
بیامد ز خانه بدان جایگاه
۱۶یکی کفشگر دید بر پشت شیر
نشسته چو بر خر سواری دلیر
۱۷بیامد دوان تا در بارگاه
دلیر اندر آمد به نزدیک شاه
۱۸بگفت آن دلیری کزو دیده بود
به دیده بدید آنچ نشنیده بود
۱۹جهاندار زان در شگفتی بماند
همه موبدان و ردان را بخواند
۲۰به موبد چنین گفت کاین کفشگر
نگه کن که تا از که دارد گهر
۲۱همان مادرش چون سخن شد دراز
دوان شد بر شاه و بگشاد راز
۲۲نخست آفرین کرد بر شهریار
که شادان بزی تا بود روزگار
۲۳چنین گفت کاین نورسیده به جای
یکی زن گزین کرد و شد کدخدای
۲۴به کار اندرون نایژه سست بود
دلش گفتی از سست خودرست بود
۲۵بدادم سه جام نبیدش نهان
که ماند کس از تخم او در جهان
۲۶هماندر زمان لعل گشتش رخان
نمد سر برآورد و گشت استخوان
۲۷نژادش نبد جز سه جام نبید
که دانست کاین شاه خواهد شنید
۲۸بخندید زان پیرزن شاه گفت
که این داستان را نشاید نهفت
۲۹به موبد چنین گفت کاکنون نبید
حلالست میخواره باید گزید
۳۰که چندان خورد می که بر نره شیر
نشیند نیارد ورا شیر زیر
۳۱نه چندان که چشمش کلاغ سیاه
همی برکند رفته از نزد شاه
۳۲خروشی برآمد همانگه ز در
که ای پهلوانان زرین کمر
۳۳به اندازهبر هرکسی می خورید
به آغاز و فرجام خود بنگرید
۳۴چو میتان به شادی بود رهنمون
بکوشید تا تن نگردد زبون
۳۵