برفتند با رستم آن هفت گرد
بنه اشکش تیزهش را سپرد
۱عنانها فگندند بر پیش زین
کشیدند یکسر همه تیغ کین
۲بشد تا بدرگاه افراسیاب
بهنگام سستی و آرام و خواب
۳برآمد ز ناگه ده و دار و گیر
درخشیدن تیغ و باران تیر
۴سران را بسی سر جدا شد ز تن
پر از خاک ریش و پر از خون دهن
۵ز دهلیز در رستم آواز داد
که خواب تو خوش باد و گردانت شاد
۶بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه
مگر باره دیدی ز آهن براه
۷منم رستم زابلی پور زال
نه هنگام خوابست و آرام و هال
۸شکستم در بند زندان تو
که سنگ گران بد نگهبان تو
۹رها شد سر و پای بیژن ز بند
بداماد بر کس نسازد گزند
۱۰ترا رزم و کین سیاوخش بس
بدین دشت گردیدن رخش بس
۱۱همیدون برآورد بیژن خروش
که ای ترک بدگوهر تیره هوش
۱۲براندیش زان تخت فرخندهجای
مرا بسته در پیش کرده بپای
۱۳همی رزم جستی بسان پلنگ
مرا دست بسته بکردار سنگ
۱۴کنونم گشاده بهامون ببین
که با من نجوید ژیان شیر کین
۱۵بزد دست بر جامه افراسیاب
که جنگآوران را ببستست خواب
۱۶بفرمود زان پس که گیرند راه
بدان نامداران جوینده گاه
۱۷ز هر سو خروش تکاپوی خاست
ز خون ریختن بر درش جوی خاست
۱۸هرآنکس که آمد ز توران سپاه
زمانه تهی ماند زو جایگاه
۱۹گرفتند بر کینه جستن شتاب
ازان خانه بگریخت افراسیاب
۲۰بکاخ اندر آمد خداوند رخش
همه فرش و دیبای او کرد بخش
۲۱پریچهرگان سپهبدپرست
گرفته همه دست گردان بدست
۲۲گرانمایه اسبان و زین پلنگ
نشانده گهر در جناغ خدنگ
۲۳ازان پس ز ایوان ببستند بار
بتوران نکردند بس روزگار
۲۴ز بهر بنه تاخت اسبان بزور
بدان تا نخیزد ازان کار شور
۲۵چنان رنجه بد رستم از رنج راه
که بر سرش بر درد بود از کلاه
۲۶سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ
یکی را بتن بر نجنبید رگ
۲۷بلشکر فرستاد رستم پیام
که شمشیر کین بر کشید از نیام
۲۸که من بیگمانم کزین پس بکین
سیه گردد از سم اسبان زمین
۲۹گشن لشکری سازد افراسیاب
بنیزه بپوشد رخ آفتاب
۳۰برفتند یکسر سواران جنگ
همه رزم را تیز کردند چنگ
۳۱همه نیزهداران زدوده سنان
همه جنگ را گرد کرده عنان
۳۲منیژه نشسته بخیمه درون
پرستنده بر پیش او رهنمون
۳۳یکی داستان زد تهمتن بروی
که گر می بریزد نریزدش بوی
۳۴چنینست رسم سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
۳۵