چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشکر کشید
۱دلیران دژدار مردی هزار
ز سوی کلات اندر آمد سوار
۲در دژ ببستند زین روی تنگ
خروش جرس خاست و آوای زنگ
۳جریره بتخت گرامی بخفت
شب تیره با درد و غم بود جفت
۴بخواب آتشی دید کز دژ بلند
برافروختی پیش آن ارجمند
۵سراسر سپد کوه بفروختی
پرستنده و دژ همی سوختی
۶دلش گشت پر درد و بیدار گشت
روانش پر از درد و تیمار گشت
۷بباره برآمد جهان بنگرید
همه کوه پرجوشن و نیزه دید
۸رخش گشت پرخون و دل پر ز دود
بیامد به بالین فرخ فرود
۹بدو گفت بیدار گرد ای پسر
که ما را بد آمد ز اختر بسر
۱۰سراسر همه کوه پر دشمنست
در دژ پر از نیزه و جوشنست
۱۱بمادر چنین گفت جنگی فرود
که از غم چه داری دلت پر ز دود
۱۲مرا گر زمانه شدست اسپری
زمانه ز بخشش فزون نشمری
۱۳بروز جوانی پدر کشته شد
مرا روز چون روز او گشته شد
۱۴بدست گروی آمد او را زمان
سوی جان من بیژن آمد دمان
۱۵بکوشم نمیرم مگر غرموار
نخواهم ز ایرانیان زینهار
۱۶سپه را همه ترگ و جوشن بداد
یکی ترگ رومی بسر برنهاد
۱۷میانرا بخفتان رومی ببست
بیامد کمان کیانی بدست
۱۸