تهمتن برانگیخت رخش از شتاب
پس پشت جنگ آور افراسیاب
۱چنین گفت با رخش کای نیک یار
مکن سستی اندر گه کارزار
۲که من شاه را بر تو بیجان کنم
به خون سنگ را رنگ مرجان کنم
۳چنان گرم شد رخش آتش گهر
که گفتی برآمد ز پهلوش پر
۴ز فتراک بگشاد رستم کمند
همی خواست آورد او را ببند
۵به ترک اندر افتاد خم دوال
سپهدار ترکان بدزدید یال
۶و دیگر که زیر اندرش بادپای
به کردار آتش برآمد ز جای
۷بجست از کمند گو پیلتن
دهن خشک وز رنج پر آب تن
۸ز لشکر هرانکس که بد جنگساز
دو بهره نیامد به خرگاه باز
۹اگر کشته بودند اگر خسته تن
گرفتار در دست آن انجمن
۱۰ز پرمایه اسپان زرین ستام
ز ترگ و ز شمشیر زرین نیام
۱۱جزین هرچه پرمایهتر بود نیز
به ایرانیان ماند بسیار چیز
۱۲میان بازنگشاد کس کشته را
نجستند مردان برگشته را
۱۳بدان دشت نخچیر باز آمدند
ز هر نیکویی بینیاز آمدند
۱۴نوشتند نامه به کاووس شاه
ز ترکان وز دشت نخچیرگاه
۱۵وزان کز دلیران نشد کشته کس
زواره ز اسپ اندر افتاد و بس
۱۶بران دشت فرخنده بر پهلوان
دو هفته همی بود روشنروان
۱۷سیم را به درگاه شاه آمدند
به دیدار فرخ کلاه آمدند
۱۸چنین است رسم سرای سپنج
یکی زو تن آسان و دیگر به رنج
۱۹برین و بران روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
۲۰سخنهای این داستان شد به بن
ز سهراب و رستم سرایم سخن
۲۱