چو از آفرین گشت پرداخته
بیاورد گلرنگ را ساخته
۱نشست از بر زین و ره برگرفت
خم منزل جادو اندر گرفت
۲همی رفت پویان به راه دراز
چو خورشید تابان بگشت از فراز
۳درخت و گیا دید و آب روان
چنان چون بود جای مرد جوان
۴چو چشم تذروان یکی چشمه دید
یکی جام زرین برو پر نبید
۵یکی غرم بریان و نان از برش
نمکدان و ریچال گرد اندرش
۶خور جادوان بد چو رستم رسید
از آواز او دیو شد ناپدید
۷فرود آمد از باره زین برگرفت
به غرم و بنان اندر آمد شگفت
۸نشست از بر چشمه فرخندهپی
یکی جام زر دید پر کرده می
۹ابا می یکی نیز تنبور یافت
بیابان چنان خانهٔ سور یافت
۱۰تهمتن مر آن را به بر در گرفت
بزد رود و گفتارها برگرفت
۱۱که آواره و بد نشان رستم است
که از روز شادیش بهره غم است
۱۲همه جای جنگست میدان اوی
بیابان و کوهست بستان اوی
۱۳همه جنگ با شیر و نر اژدهاست
کجا اژدها از کفش نا رهاست
۱۴می و جام و بویا گل و میگسار
نکردست بخشش ورا کردگار
۱۵همیشه به جنگ نهنگ اندر است
و گر با پلنگان به جنگ اندر است
۱۶به گوش زن جادو آمد سرود
همان نالهٔ رستم و زخم رود
۱۷بیاراست رخ را بسان بهار
وگر چند زیبا نبودش نگار
۱۸بر رستم آمد پر از رنگ و بوی
بپرسید و بنشست نزدیک اوی
۱۹تهمتن به یزدان نیایش گرفت
ابر آفرینها فزایش گرفت
۲۰که در دشت مازندران یافت خوان
می و جام، با میگسار جوان
۲۱ندانست کاو جادوی ریمنست
نهفته به رنگ اندر اهریمنست
۲۲یکی طاس می بر کفش برنهاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
۲۳چو آواز داد از خداوند مهر
دگرگونهتر گشت جادو به چهر
۲۴روانش گمان نیایش نداشت
زبانش توان ستایش نداشت
۲۵سیه گشت چون نام یزدان شنید
تهمتن سبک چون درو بنگرید
۲۶بینداخت از باد خم کمند
سر جادو آورد ناگه ببند
۲۷بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی
بدانگونه کت هست بنمای روی
۲۸یکی گنده پیری شد اندر کمند
پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند
۲۹میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد
۳۰