چو خورشید شد بر سر کوه زرد
نماند آن زمان روزگار نبرد
۱شب آمد یکی پردهٔ آبنوس
بپوشید بر چهرهٔ سندروس
۲چو خورشید ازان کوشش آگاه شد
ز برج کمان بر سر گاه شد
۳ببد چشمهٔ روز چون سندروس
ز هر سو برآمد دم نای و کوس
۴چکاچاک برخاست از هر دو روی
ز خون شد همه رزمگه جوی جوی
۵بیامد سبک قیصر از میمنه
دو داماد را کرد پیش بنه
۶ابر میمنه پور قیصر سقیل
ابر میسره قیصر و کوس و پیل
۷دهاده برآمد ز هر دو سپاه
تو گفتی برآویخت با شید ماه
۸بجنبید گشتاسپ از پیش صف
یکی باره زیر اژدهایی به کف
۹چنین گفت الیاس با انجمن
که قیصر همی باژ خواهد ز من
۱۰چو بر در چنین اژدها باشدش
ازیرا منش بابها باشدش
۱۱چو گشتاسپ الیاس را دید گفت
که اکنون هنرها نباید نهفت
۱۲برانگیختند اسپ هر دو سوار
ابا نیزه و تیر جوشن گذار
۱۳ازان لشکر الیاس بگشاد شست
که گشتاسپ را برکند کار پست
۱۴بزد نیزه گشتاسپ بر جوشنش
بخست آن زمان کارزاری تنش
۱۵بیفگندش از باره برسان مست
بیازید و بگرفت دستش به دست
۱۶ز پیش سواران کشانش ببرد
بیاورد و نزدیک قیصر سپرد
۱۷بیاورد لشکر به پیش سپاه
به کردار باد اندر آمد ز راه
۱۸ازیشان چه مایه گرفت و بکشت
بکشتند مر هرک آمد به مشت
۱۹چو رومی پساندر همآواز شد
چو گشتاسپ زان جایگه باز شد
۲۰بر قیصر آمد سپه تاخته
به پیروزی و گردن افراخته
۲۱ز لشکر چو قیصر بدیدش به راه
ز شادی پذیره شدش با سپاه
۲۲سر و چشم آن نامور بوس داد
جهانآفرین را همی کرد یاد
۲۳وزان جایگه بازگشتند شاد
سپهبد کلاه کیان برنهاد
۲۴همه روم با هدیه و با نثار
برفتند شادان بر نامدار
۲۵