همی راند دستان گرفته شتاب
چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب
۱کسی را نبد ز آمدنش آگهی
پذیره نرفتند با فرهی
۲خروشی برآمد ز پرده سرای
که آمد ز ره زال فرخندهرای
۳پذیره شدش سام یل شادمان
همی داشت اندر برش یک زمان
۴فرود آمد از باره بوسید خاک
بگفت آن کجا دید و بشنید پاک
۵نشست از بر تخت پرمایه سام
ابا زال خرم دل و شادکام
۶سخنهای سیندخت گفتن گرفت
لبش گشت خندان نهفتن گرفت
۷چنین گفت کامد ز کابل پیام
پیمبر زنی بود سیندخت نام
۸ز من خواست پیمان و دادم زمان
که هرگز نباشم بدو بدگمان
۹ز هر چیز کز من به خوبی بخواست
سخنها بران برنهادیم راست
۱۰نخست آنکه با ماه کابلستان
شود جفت خورشید زابلستان
۱۱دگر آنکه زی او به مهمان شویم
بران دردها پاک درمان شویم
۱۲فرستادهای آمد از نزد اوی
که پردخته شد کار بنمای روی
۱۳کنون چیست پاسخ فرستاده را
چه گوییم مهراب آزاده را
۱۴ز شادی چنان شد دل زال سام
که رنگش سراپای شد لعل فام
۱۵چنین داد پاسخ که ای پهلوان
گر ایدون که بینی به روشن روان
۱۶سپه رانی و ما به کابل شویم
بگوییم زین در سخن بشنویم
۱۷به دستان نگه کرد فرخنده سام
بدانست کورا ازین چیست کام
۱۸سخن هر چه از دخت مهراب نیست
به نزدیک زال آن جز از خواب نیست
۱۹بفرمود تا زنگ و هندی درای
زدند و گشادند پرده سرای
۲۰هیونی برافگند مرد دلیر
بدان تا شود نزد مهراب شیر
۲۱بگوید که آمد سپهبد ز راه
ابا زال با پیل و چندی سپاه
۲۲فرستاده تازان به کابل رسید
خروشی برآمد چنان چون سزید
۲۳چنان شاد شد شاه کابلستان
ز پیوند خورشید زابلستان
۲۴که گفتی همی جان برافشاندند
ز هر جای رامشگران خواندند
۲۵