رسیدند خوبان به درگاه کاخ
به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ
۱نگه کرد دربان برآراست جنگ
زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ
۲که بیگه ز درگاه بیرون شوید
شگفت آیدم تا شما چون شوید
۳بتان پاسخش را بیاراستند
به تنگی دل از جای برخاستند
۴که امروز روزی دگر گونه نیست
به راه گلان دیو واژونه نیست
۵بهار آمد ازگلستان گل چنیم
ز روی زمین شاخ سنبل چنیم
۶نگهبان در گفت کامروز کار
نباید گرفتن بدان هم شمار
۷که زال سپهبد بکابل نبود
سراپردهٔ شاه زابل نبود
۸نبینید کز کاخ کابل خدای
به زین اندر آرد بشبگیر پای
۹اگرتان ببیند چنین گل بدست
کند بر زمینتان هم آنگاه پست
۱۰شدند اندر ایوان بتان طراز
نشستند و با ماه گفتند راز
۱۱نهادند دینار و گوهر به پیش
بپرسید رودابه از کم و بیش
۱۲که چون بودتان کار با پور سام
بدیدن بهست ار به آواز و نام
۱۳پری چهره هر پنج بشتافتند
چو با ماه جای سخن یافتند
۱۴که مردیست برسان سرو سهی
همش زیب و هم فر شاهنشهی
۱۵همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ
سواری میان لاغر و بر فراخ
۱۶دو چشمش چو دو نرگس قیرگون
لبانش چو بسد رخانش چو خون
۱۷کف و ساعدش چو کف شیر نر
هیون ران و موبد دل و شاه فر
۱۸سراسر سپیدست مویش برنگ
از آهو همین است و این نیست ننگ
۱۹سر جعد آن پهلوان جهان
چو سیمین زره بر گل ارغوان
۲۰که گویی همی خود چنان بایدی
وگر نیستی مهر نفزایدی
۲۱به دیدار تو دادهایمش نوید
ز ما بازگشتست دل پرامید
۲۲کنون چارهٔ کار مهمان بساز
بفرمای تا بر چه گردیم باز
۲۳چنین گفت با بندگان سرو بن
که دیگر شدستی به رای و سخن
۲۴همان زال کو مرغ پرورده بود
چنان پیر سر بود و پژمرده بود
۲۵به دیدار شد چون گل ارغوان
سهی قد و زیبا رخ و پهلوان
۲۶رخ من به پیشش بیاراستی
به گفتار و زان پس بهاخواستی
۲۷همی گفت و لب را پر از خنده داشت
رخان هم چو گلنار آگنده داشت
۲۸پرستنده با بانوی ماهروی
چنین گفت کاکنون ره چاره جوی
۲۹که یزدان هر آنچت هوا بود داد
سرانجام این کار فرخنده باد
۳۰یکی خانه بودش چو خرم بهار
ز چهر بزرگان برو بر نگار
۳۱به دیبای چینی بیاراستند
طبقهای زرین بپیراستند
۳۲عقیق و زبرجد برو ریختند
می و مشک و عنبر برآمیختند
۳۳همه زر و پیروزه بد جامشان
به روشن گلاب اندر آشامشان
۳۴بنفشه گل و نرگس و ارغوان
سمن شاخ و سنبل به دیگر کران
۳۵از آن خانهٔ دخت خورشید روی
برآمد همی تا به خورشید بوی
۳۶