چو اغریرث آمد ز آمل به ری
وزان کارها آگهی یافت کی
۱بدو گفت کاین چیست کانگیختی
که با شهد حنظل برآمیختی
۲بفرمودمت کای برادر به کش
که جای خرد نیست و هنگام هش
۳به دانش نیاید سر جنگجوی
نباید به جنگ اندرون آبروی
۴سر مرد جنگی خرد نسپرد
که هرگز نیامیخت کین با خرد
۵چنین داد پاسخ به افراسیاب
که لختی بباید همی شرم و آب
۶هر آنگه کت آید به بد دسترس
ز یزدان بترس و مکن بد به کس
۷که تاج و کمر چون تو بیند بسی
نخواهد شدن رام با هر کسی
۸یکی پر ز آتش یکی پرخرد
خرد با سر دیو کی درخورد؟
۹سپهبد برآشفت چون پیل مست
به پاسخ به شمشیر یازید دست
۱۰میان برادر به دونیم کرد
چنان سنگدل ناهشیوار مرد
۱۱چو از کار اغریرث نامدار
خبر شد به نزدیک زال سوار
۱۲چنین گفت کهاکنون سر بخت اوی
شود تار و ویرانشود تخت اوی
۱۳بزد نای رویین و بربست کوس
بیاراست لشکر چو چشم خروس
۱۴سپهبد سوی پارس بنهاد روی
همیرفت پرخشم و دل کینهجوی
۱۵ز دریا به دریا همی مرد بود
رخ ماه و خورشید پر گرد بود
۱۶چو بشنید افراسیاب این سخن
که دستان جنگی چه افگند بن
۱۷بیاورد لشکر سوی خوار ری
بیاراست جنگ و بیفشارد پی
۱۸طلایه شب و روز در جنگ بود
تو گفتی که گیتی بر او تنگ بود
۱۹مبارز بسی کشته شد بر دو روی
همه نامداران پرخاشجوی
۲۰