چوروی زمین گشت خورشید فام
سخن گوی بندوی برشد ببام
۱ببهرام گفت ای جهاندیده مرد
برانگه که برخاست از دشت گرد
۲چو خسرو شما را بدید او برفت
سوی روم با لشکر خویش تفت
۳کنون گر تو پران شوی چون عقاب
وگر برتر آری سر از آفتاب
۴نبیند کسی شاه را جز بروم
که اکنون کهن شد بران مرز وبوم
۵کنون گر دهیدم به جان زینهار
بیایم بر پهلوان سوار
۶بگویم سخن هرچ پرسد زمن
ز کمی و بیشی آن انجمن
۷وگرنه بپوشم سلیح نبرد
به جنگ اندر آیم بکردار گرد
۸چو بهرام بشنید زو این سخن
دل مرد برنا شد از غم کهن
۹به یاران چنین گفت کاکنون چه سود
اگر من برآرم ز بندوی دود
۱۰همان به که او را برپهلوان
برم هم برین گونه روشن روان
۱۱بگوید بدو هرچ داند ز شاه
اگر سر دهد گر ستاند کلاه
۱۲به بندوی گفت ای بد چارهجوی
تو این داوریها ببهرام گوی
۱۳فرود آمد از بام بندوی شیر
همیراند با نامدار دلیر
۱۴چوبشنید بهرام کامد سپاه
سوی روم شد خسرو کینه خواه
۱۵زپور سیاوش بر آشفت سخت
بدو گفت کای بدرگ شوربخت
۱۶نه کار تو بود اینک فرمودمت
همی بیهنر خیره بستودمت
۱۷جهانجوی بندوی را پیش خواند
همی خشم بهرام با او براند
۱۸بدو گفت کای بدتن بدکنش
فریبنده مرد از در سرزنش
۱۹سپاه مرا خیره بفریفتی
زبد گوهر خویش نشکیفتی
۲۰تو با خسرو شوم گشتی یکی
جهاندیدهای کردی از کودکی
۲۱کنون آمدی با دلی پر سخن
که من نو کنم روزگار کهن
۲۲بدو گفت بندوی کای سرفراز
زمن راستی جوی و تندی مساز
۲۳بدان کان شهنشاه خویش منست
بزرگیش ورادیش پیش منست
۲۴فداکردمش جان وبایست کرد
تو گر مهتری گرد کژی مگرد
۲۵بدو گفت بهرام من زین گناه
که کردی نخواهمت کردن تباه
۲۶ولیکن تو هم کشته بر دست اوی
شوی زود و خوانی مرا راست گوی
۲۷نهادند بر پای بندوی بند
ببهرام دادش ز بهر گزند
۲۸همیبود تا خور شد اندر نهفت
بیامد پر اندیشه دل بخفت
۲۹