چوپیدا شد آن چادر قیرگون
درفشان شد اختر بچرخ اندرون
۱چو آواز دارندهٔ پاس خاست
قلم خواست بهرام و قرطاس خواست
۲بیامد دبیر خردمند و راد
دوات و قلم پیش دانا نهاد
۳بدو گفت عهدی ز ایرانیان
بباید نوشتن برین پرنیان
۴که بهرام شاهست و پیروزبخت
سزاوار تاج است و زیبای تخت
۵نجوید جز از راستی درجهان
چه در آشکار و چه اندر نهان
۶نوشته شد آن شمع برداشتند
شب تیره باندیشه بگذاشتند
۷چو پنهان شد آن چادر لاژورد
جهان شد ز دیدار خورشید زرد
۸بیامد یکی مرد پیروزبخت
نهاد اندر ایوان بهرام تخت
۹برفتند ایوان شاهی چو عاج
بیاویختند از برگاه تاج
۱۰برتخت زرین یکی زیرگاه
نهادند و پس برگشادند راه
۱۱نشست از بر تخت بهرامشاه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه
۱۲دبیرش بیاورد عهد کیان
نوشته بران پربها پرنیان
۱۳گوایی نوشتند یکسر مهان
که بهرام شد شهریار جهان
۱۴بران نامه چون نام کردند یاد
بروبر یکی مهر زرین نهاد
۱۵چنین گفت کاین پادشاهی مراست
بدین بر شما پاک یزدان گواست
۱۶چنین هم بماناد سالی هزار
که از تخمهٔ من بود شهریار
۱۷پسر بر پسر هم چنین ارجمند
بماناد با تاج و تخت بلند
۱۸بآذر مه اندر بد و روز هور
که از شیر پردخته شد پشت گور
۱۹چنین گفت زان پس بایرانیان
که برخاست پرخاش و کین از میان
۲۰کسی کوبرین نیست همداستان
اگر کژ باشید اگر راستان
۲۱به ایران مباشید بیش از سه روز
چهارم چو از چرخ گیتی فروز
۲۲بر آید همه نزد خسرو شوید
برین بوم و بر بیش ازین مغنوید
۲۳نه از دل برو خواندند آفرین
که پردخته از تو مبادا زمین
۲۴هرآنکس که با شاه پیوسته بود
بران پادشاهی دلش خسته بود
۲۵برفتند زان بوم تا مرز روم
پراگنده گشتند ز آباد بوم
۲۶