چو بگذشت لشکر بران تازه بوم
بتندی همیراند تا مرز روم
۱چنین تا بیامد بران شارستان
که قیصر ورا خواندی کارستان
۲چواز دور ترسا بدید آن سپاه
برفتند پویان به بی راه و راه
۳بدان باره اندر کشیدند رخت
در شارستان را ببستند سخت
۴فروماند زان شاه گیتی فروز
به بیرون بماندند لشکر سه روز
۵فرستاد روز چهارم کسی
که نزدیک ما نیست لشکر بسی
۶خورشها فرستید و یاری کنید
چه برما همی کامگاری کنید
۷به نزدیک ایشان سخن خوار بود
سپاهش همه سست و ناهار بود
۸هم آنگه برآمد یکی تیره ابر
بغرید برسان جنگی هژبر
۹وز ابر اندران شارستان باد خاست
بهر بر زنی بانگ و فریاد خاست
۱۰چونیمی ز تیره شب اندر کشید
ز باره یکی بهره شد ناپدید
۱۱همه شارستان ماند اندر شگفت
به یزدان سقف پوزش اندر گرفت
۱۲بهر بر زنی بر علف ساختند
سه پیر سکوبا برون تاختند
۱۳ز چیزی که بود اندران تازه بوم
همان جامه هایی که خیزد ز روم
۱۴ببردند بالا به نزدیک شاه
که پیدا شد ای شاه برما گناه
۱۵چو خسرو جوان بود و برتر منش
بدیشان نکرد از بدی سرزنش
۱۶بدان شارستان دریکی کاخ بود
که بالاش با ابر گستاخ بود
۱۷فراوان بدو اندرون برده بود
همان جای قیصر برآورده بود
۱۸ز دشت اندرآمد بدانجا گذشت
فراوان بدان شارستان دربگشت
۱۹همه رومیان آفرین خواندند
بپا اندرش گوهر افشاندند
۲۰چو آباد جایی به چنگ آمدش
برآسود و چندی درنگ آمدش
۲۱به قیصر یکی نامه بنوشت شاه
ازان باد وباران وابر سیاه
۲۲وزان شارستان سوی مانوی راند
که آن را جهاندار مانوی خواند
۲۳زما نوییان هرک بیدار بود
خردمند و راد و جهاندار بود
۲۴سکوبا و رهبان سوی شهریار
برفتند با هدیه و با نثار
۲۵همیرفت با شاه چندی سخن
ز باران و آن شارستان کهن
۲۶همیگفت هرکس که ما بندهایم
به گفتار خسرو سر افگندهایم
۲۷