کنون از بزرگی خسرو سخن
بگویم کنم تازه روز کهن
۱بران سان بزرگی کس اندر جهان
ندارد بیاد از کهان و مهان
۲هر آنکس که او دفتر شاه خواند
ز گیتیش دامن بباید فشاند
۳سزد گر بگویم یکی داستان
که باشد خردمند هم داستان
۴مبادا که گستاخ باشی به دهر
که از پای زهرش فزونست زهر
۵مساایچ با آز و با کینه دست
ز منزل مکن جایگاه نشست
۶سرای سپنجست با راه و رو
تو گردی کهن دیگر آرند نو
۷یکی اندر آید دگر بگذرد
زمانی به منزل چمد گر چرد
۸چو برخیزد آواز طبل رحیل
به خاک اندر آید سر مور وپیل
۹ز پرویز چون داستانی شگفت
ز من بشنوی یاد باید گرفت
۱۰که چندی سزاواری دستگاه
بزرگی و اورنگ و فر و سپاه
۱۱کزان بیشتر نشنوی در جهان
اگر چند پرسی ز دانا مهان
۱۲ز توران وز هند وز چین و روم
ز هرکشوری کان بد آباد بوم
۱۳همی باژ بردند نزدیک شاه
به رخشنده روز و شبان سیاه
۱۴غلام و پرستنده از هر دری
ز در و ز یاقوت و هر گوهری
۱۵ز دینار و گنجش کرانه نبود
چنو خسرو اندر زمانه نبود
۱۶ز شاهین وز باز و پران عقاب
ز شیر و پلنگ و نهنگ اندر آب
۱۷همه برگزیدند پیمان اوی
چو خورشید روشن بدی جان اوی
۱۸نخستین که بنهاد گنج عروس
ز چین و ز برطاس وز روم و روس
۱۹دگر گنج پر در خوشاب بود
که بالاش یک تیر پرتاب بود
۲۰که خضرا نهادند نامش ردان
همان تازیان نامور بخردان
۲۱دگر گنج باد آورش خواندند
شمارش بکردند و در ماندند
۲۲دگر آنک نامش همیبشنوی
تو گویی همه دیبهٔ خسروی
۲۳دگر نامور گنج افراسیاب
که کس را نبودی به خشکی و آب
۲۴دگر گنج کش خواندی سوخته
کزان گنج بد کشور افروخته
۲۵دگر آنک بد شادورد بزرگ
که گویند رامشگران سترگ
۲۶به زر سرخ گوهر برو بافته
به زر اندرون رشتهها تافته
۲۷ز رامشگران سرکش و باربد
که هرگز نگشتی به آواز بد
۲۸به مشکوی زرین ده و دوهزار
کنیزک به کردار خرم بهار
۲۹دگر پیل بد دو هزار و دویست
که گفتی ازان بر زمین جای نیست
۳۰فغستان چینی و پیل و سپاه
که بر زین زرین بدی سال و ماه
۳۱دگر اسب جنگی ده و شش هزار
دو صد بارگی کان نبد در شمار
۳۲ده و دو هزار اشتر بارکش
عماری کش وگام زن شست وشش
۳۳که هرگز کس اندر جهان آن ندید
نه از پیر سر کاردانان شنید
۳۴چنویی به دست یکی پیشکار
تبه شد تو تیمار و تنگی مدار
۳۵تو بی رنجی از کارها برگزین
چو خواهی که یابی بداد آفرین
۳۶که نیک و بد اندر جهان بگذرد
زمانه دم ما همیبشمرد
۳۷اگر تخت یابی اگر تاج و گنج
وگر چند پوینده باشی به رنج
۳۸سرانجام جای تو خاکست و خشت
جز از تخم نیکی نبایدت کشت
۳۹