سحر چون خسرو خاور، عَلَم بر کوهساران زد
به دستِ مرحمت، یارم، درِ امیدواران زد
۱چو پیشِ صبح روشن شد که حالِ مِهر گردون چیست
برآمد خندهای خوش بر غرورِ کامگاران زد
۲نگارم دوش در مجلس، به عزمِ رقص چون برخاست
گره بگشود از گیسو و بر دلهای یاران زد
۳من از رنگِ صلاح آن دَم، به خونِ دل بِشُستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
۴کدام آهندلش آموخت این آیین عیّاری؟
کز اول چون برون آمد، رهِ شبزندهداران زد
۵خیالِ شهسواری پخت و شد ناگَه دلِ مسکین
خداوندا! نگه دارش که بر قلبِ سواران زد
۶در آب و رنگِ رخسارش، چه جان دادیم و خون خوردیم
چو نقشش دست داد اول، رقم بر جانسپاران زد
۷منش با خرقهٔ پشمین، کجا اندر کمند آرم؟
زرهمویی که مژگانش رهِ خنجرگزاران زد
۸نظر بر قرعهٔ توفیق و یُمنِ دولتِ شاه است
بده کامِ دلِ حافظ که فالِ بختیاران زد
۹شهنشاهِ مظفر فر، شجاعِ مُلک و دین منصور
که جودِ بیدریغش خنده بر ابر بهاران زد
۱۰از آن ساعت که جامِ می به دستِ او مُشَرَّف شد
زمانه ساغرِ شادی به یادِ میگساران زد
۱۱ز شمشیرِ سرافشانش، ظفر آن روز بِدْرَخشید
که چون خورشیدِ انجمسوز تنها بر هِزاران زد
۱۲دوامِ عمر و مُلکِ او، بخواه از لطف حق ای دل!
که چرخ، این سکهٔ دولت به دورِ روزگاران زد
۱۳