وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
۱کامبخشیِ گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی
۲باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
۳زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا! مکن کاری کآورد پشیمانی
۴محتسب نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
۵با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
۶پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
۷یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
۸پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
۹میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانا ترسمت فرومانی
۱۰دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت میبرد به پیشانی
۱۱جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
۱۲گر تو فارغی از ما ای نگار سنگیندل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
۱۳