صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
۱گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
۲گر طمع داری از آن جام مرصع میِ لعل
ای بسا دُر که به نوک مژهات باید سفت
۳تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخسار نرُفت
۴در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت،
۵گفتم: «ای مسند جم! جام جهانبینت کو؟»
گفت: «افسوس که آن دولت بیدار بخفت!»
۶سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کُن این گفت و شنفت
۷اشک حافظ، خرد و صبر، به دریا انداخت
چه کند؟ سوز غم عشق نیارست نهفت
۸