آفتاب از روی او شد در حجاب
سایه را باشد حجاب از آفتاب
۱دست ماه و مهر بربندد به حسن
ماه بیمهرم چو بردارد نقاب
۲از خیالم باز نشناسد کسی
گر در آغوشت نبینم شب به خواب
۳خون دل در جام دیدیم از سرشک
آب رو بر باد دادیم از شراب
۴شاهدان مستور و مستان بیشکیب
خانقه معمور است و درویشان خراب
۵سوز مستان گر بداند محتسب
در دم از میشان زند بر آتش آب
۶هر که را از دیده باران بینی اشک
زیر دامن باده دارد چون سحاب
۷از برای باده میباید زدن
محتسب را حد بی حد و حساب
۸حافظا واعظ نصیحت گو مکن
تَرک ترکان ختا نبود صواب
۹