بارکش اهرمن لشکری شهریار
از پی نان جوین تیغ ستم بر کشید
۲زشت به چشمش نکوست مغز نداند ز پوست
مردک بیگانه دوست سینهٔ خویشان درید
۳داروی بیهوشی است تاج ، کلیسا ، وطن
جان خداداد را خواجه بجامی خرید
۴رازدان جزو و کل از خویش نامحرم شد است
آدم از سرمایهداری قاتل آدم شد است
۶جلوه دهد باغ و راغ معنی مستور را
عین حقیقت نگر حنظل و انگور را
۸فطرت اضداد خیز لذت پیکار داد
خواجه و مزدور را ، آمر و مأمور را
۹عقل دو رو آفرید فلسفهٔ خودپرست!
درس رضا میدهی بندهٔ مزدور را؟
۱۱دانهٔ ایران ز کشتِ زار و قیصر بر دمید
مرگ نو می رقصد اندر قصر سلطان و امیر
۱۳مدتی در آتش نمرود می سوزد خلیل
تا تهی گردد حریمش از خداوندان پیر
۱۴دور پرویزی گذشت ای کشتهٔ پرویز خیز
نعمت گم گشتهٔ خود را ز خسرو باز گیر
۱۵نگار من که بسی ساده و کم آمیز است
ستیزه کیش و ستم کوش و فتنه انگیز است
۱۷برون او همه بزم و درون او همه رزم
زبان او ز مسیح و دلش ز چنگیز است
۱۸گسست عقل و جنون رنگ بست و دیده گداخت
در آ به جلوه که جانم ز شوق لبریز است
۱۹اگرچه تیشهٔ من کوه را ز پا آورد
هنوز گردش گردون بکام پرویز است
۲۰ز خاک تا به فلک هر چه هست ره پیماست
قدم گشای که رفتار کاروان تیز است
۲۱