می گشودم شبی به ناخن فکر
عقده های حکیم المانی
۱آنکه اندیشه اش برهنه نمود
ابدی را ز کسوت آنی
۲پیش عرض خیال او گیتی
خجل آمد ز تنگ دامانی
۳چون بدریای او فرو رفتم
کشتی عقل گشت طوفانی
۴خواب بر من دمید افسونی
چشم بستم ز باقی و فانی
۵نگه شوق تیز تر گردید
چهره بنمود پیر یزدانی
۶آفتابی که از تجلی او
افق روم و شام نورانی
۷شعله اش در جهان تیره نهاد
به بیابان چراغ رهبانی
۸معنی از حرف او همی روید
صفت لاله های نعمانی
۹گفت با من چه خفته ئی برخیز
به سرابی سفینه می رانی؟
۱۰«به خرد راه عشق می پوئی؟
به چراغ آفتاب می جوئی؟»
۱۱