چون سکندر به قصد آب حیات
کرد عزم عبور بر ظلمات
۱بر زمینی رسید پهن و فراخ
راند خیل و حشم در آن گستاخ
۲هر کجا می شد از یسار و یمین
بود پر سنگریزه روی زمین
۳کرد روی سخن به سوی سپاه
کای همه کرده گم ز ظلمت راه
۴راه و رسم ستیزه بگذارید
بهره زین سنگریزه بردارید
۵این همه گوهر است بی شک و ریب
کیسه زان پر کنید دامن و جیب
۶هر که برداشت تخم حسرت کاشت
کز چه تقصیر کرد و کم برداشت
۷وان که بگذاشت آتشی افروخت
که بدان جاودانه خود را سوخت
۸هر که را بود شک در اسکندر
آن حکایت نیامدش باور
۹گفت هیهات این چه بیهوده ست
هر که گفته ست باد پیموده ست
۱۰زیر نعل ستور لعل که دید
در و گوهر به رهگذر که شنید
۱۱زان محل برگذشت دست تهی
جحد و انکار را رهین و رهی
۱۲وان که آیینه سکندر بود
سر جانش در او مصور بود
۱۳هر چه از وی شنید باور داشت
وانچه مقدور بود ازان برداشت
۱۴زود ازان سنگپاره های نفیس
کرد بر آستین و دامن و کیس
۱۵چون بریدند راه تاریکی
تافت خورشیدشان ز نزدیکی
۱۶شد جدا رنگ ها ز یکدیگر
گهر از سنگ و سنگ از گوهر
۱۷در مساس آنچه سنگریزه نمود
چون بدیدند لعل و مرجان بود
۱۸برگرفتند آه و واویلی
ز اشک حسرت به هر مژه سیلی
۱۹آن یکی دست می گزید که چون
زین گهر بر نداشتم افزون
۲۰بود خرج و جوال و مشک و جراب
بر ستوران پی طعام و شراب
۲۱کاشکی کردمی تهی یکسر
کردمی پر ازین در و گوهر
۲۲بود ظلمت هنوز سایه فکن
گفت اسکندر این خبر با من
۲۳گرچه بود آن خبر پسندیده
لیک نبود شنیده چون دیده
۲۴وان دگر خون همی گریست که آه
نفس و شیطان زدند بر من راه
۲۵خاک انباشتم به دیده هوش
سخن راست را نکردم گوش
۲۶کاشکی بهر امتحان باری
کردمی زان ذخیره مقداری
۲۷تا کنون نقد وقت من گشتی
وقتم این سان به مقت نگذشتی
۲۸کاشکی گر گهر نکردم بار
بر سکندر نکردمی انکار
۲۹تا نیفتادمی ازان تقصیر
در حجاب خجالت و تشویر
۳۰