داشت در ده مقام بیوه زنی
تازه رویی و نازنین بدنی
۱بود در کنج خانه مالامال
یک دو خم روغنش چو آب زلال
۲روزی افتاد حاجتش که به شهر
برد آن وز بهاش گیرد بهر
۳کرد ازان پر دو خیک و بر خر بست
جست بالا و در میانه نشست
۴مرد وار از گزند راه آزاد
خر سواره به شهر روی نهاد
۵چون ز ده دور گشت مقداری
آمد از ره پدید عیاری
۶پیش راهش گرفت کای خواهر
بلکه خورشید و ماه در چادر
۷از کجا می رسی چه داری بار
واندر این شهر با که داری کار
۸گفت با کس به شهر کارم نیست
رفتن از ده جز اضطرارم نیست
۹بار من روغن است و می کوشم
کش رسانم به شهر و بفروشم
۱۰گفت بگشای بار خویش که من
می روم سوی ده پی روغن
۱۱تا هم اینجا بهاش بشمارم
تو به ده من به شهر روی آرم
۱۲زن فرو جست و بار خویش بگشاد
خیک ها هر دو پیش مرد نهاد
۱۳مرد یک خیک را دهان بدرید
روغنش بهر امتحان بچشید
۱۴داد در دست زن که دار نگاه
تا به خیک دگر گشایم راه
۱۵زود بگشاد خیک دیگر سر
داد بیچاره را به دست دگر
۱۶چون دو دستش به خیک شد بسته
دست بردش به بند آهسته
۱۷کرد بیرون ز پاش شلوارش
بست کالای خویش در بارش
۱۸زن بیچاره چون به دفع فساد
نتوانست دست خویش گشاد
۱۹زانکه گر شور و جنگ می انگیخت
خیک روغن به خاک ره می ریخت
۲۰به ضرورت به کار تن در داد
نام و ناموس را به گوشه نهاد
۲۱گر ز روغن فراغتش بودی
دامن عصمتش نیالودی
۲۲بگسستی ز خیک چنگ و به جنگ
کار را بر حریف کردی تنگ
۲۳ای بسا کس که لاف مردی زد
دم ز آیین رهنوردی زد
۲۴همچو آن زن به این و آن شد بند
خویش را زیر حکم دیو افکند
۲۵زیر فرمان دیو شد ساکن
شد فضیحت ازان سکون لیکن
۲۶غفلتش بست دیده ادراک
که ندارد ازان فصیحت باک
۲۷روز آخر که مرگ مردم خوار
کند از خواب غفلتش بیدار
۲۸شود از کار و بار خویش آگاه
که بر او مکر دیو چون زده راه
۲۹یادش آید که در جوار خدای
بارها زد به جرم و عصیان رای
۳۰فعل های قبیح ازو صادر
گشت و حق بود حاضر و ناظر
۳۱یادش آید که در فلان ساعت
دیو چون زد بر او ره طاعت
۳۲رخ ز فرمان گذاری حق تافت
سوی کید و فریب دیو شتافت
۳۳هر چه در شصت سال یا هفتاد
کرد از شر و خیر پیش افتاد
۳۴یک به یک پیش چشم او دارند
آشکارا به روی او آرند
۳۵بگذارند ز گنبد والا
بانگ یا حسرتا و واویلا
۳۶