بوعلی رودباری آن شه دین
خسرو بارگاه صدق و یقین
۱رفت روزی به جانب حمام
تا سبک گردد از گرانی عام
۲دید از رقعه های گوناگون
ژنده صوفیانه بر بیرون
۳یا رب این ژنده گفت کسوت کیست
که درین راه جز به فاقه نزیست
۴چون درآمد چه دید درویشی
در ره عاشقی وفا کیشی
۵ایستاده به فرق خودکامی
که سرش می سترد حجامی
۶موی او چون شدی سترده به تیغ
داشتی بر زمین فتاده دریغ
۷دمبدم خم شدی به سوی زمین
بهر موی چیدنش ز روی زمین
۸صاف کرده درون ز حیله و زرق
ریختی آب صافیش بر فرق
۹عزم رفتن چو کرد تازه جوان
رفت درویش تا برون و روان
۱۰بهرش آورد یک دو فوطه خشک
بوی گل زان وزان و نفحه مشک
۱۱چون تنش خشک شد ز تری آب
سوی بیرون نهاد رو به شتاب
۱۲او خرامان چو سروی اندر پیش
در قفا همچو سایه آن درویش
۱۳بوعلی هم روانه در دنبال
تا شود واقف از حقیقت حال
۱۴جامه برداشت آن فقیر نژند
به سر آن جوان فرو افکند
۱۵رفت و لختی گلاب و عود اندوخت
ریخت بر وی گلاب و عود بسوخت
۱۶مروحه بر گرفت و کردش باد
آینه پیش روی وی بنهاد
۱۷این همه کرد لیکن آن دلخواه
هیچ گه سوی او نکرد نگاه
۱۸صبر درویش مبتلا برسید
ناله از جان دردناک کشید
۱۹کای مرا سوخته ز عشوه گری
چه کنم تا تو سوی من نگری
۲۰نیست گفتا به زندگان نظرم
پیش رویم بمیر تا نگرم
۲۱دید درویش سوی او و بمرد
وینچنین مرگ را حیات شمرد
۲۲رفت بیرون جوان و آه نکرد
وز رعونت بدو نگاه نکرد
۲۳بوعلی سوی خانقاهش برد
کفنش کرد پس به خاک سپرد
۲۴بعد یکچند شد به راه حجاز
آمدش آن پسر به راه افراز
۲۵خرقه بس خشن فکنده به بر
شیخ گفتش که ای ستوده پسر
۲۶تو نیی آن که سالها زین پیش
لب گشادی به مرگ آن درویش
۲۷گفت آری ولی چو آن گفتم
شب به خلوتسرای خود خفتم
۲۸آن فقیر ستم رسیده به خواب
دامن من گرفت و کرد عتاب
۲۹کای به تو بعد مرگ هم رویم
مردم و ننگریستی سویم
۳۰آن سخن کار کرد در دل من
داغ حسرت نهاد بر دل من
۳۱بر سر خاک او گذر کردم
جامه خواجگی بدر کردم
۳۲خرقه فقر و فاقه پوشیدم
در ره فقر و فاقه کوشیدم
۳۳بهر ترویح روح او هر سال
می گذارم حجی بدین منوال
۳۴به سر خاک او همی آیم
چهره بر خاک او همی سایم
۳۵می گشایم ز شرمساری خویش
لب به عذر گناهکاری خویش
۳۶