تاجر القصه شد عزایم خوان
بهر تسخیر آن پری سوی خان
۱دیده چون از رخش منور یافت
دیده را از شنیده بهتر یافت
۲دید ماهی عجب رباینده
برتر از مدحت ستاینده
۳صد خریدار پیشش استاده
بیع او در مزاد افتاده
۴تاجر از جمله پای پیش نهاد
کرد بر هر چه هر که گفت مزاد
۵تا درآورد عاقبت به شمار
از درم در بهاش بیست هزار
۶فتنه عالمی خرید و ببرد
خانه ویرانگری به خانه سپرد
۷روزگاری حریف او می بود
به غنا و نوا و رود و سرود
۸لیک می دید ازو ربودگیی
واندر آن هر دمش فزودگیی
۹تا یکی روز بر گرفت آهنگ
به نوای لب و نوازش چنگ
۱۰گفت کای غمگسار غمخواران
مرهم سینه دل افگاران
۱۱همدم ناله سحر خیزان
رازدار ز دیده خونریزان
۱۲دستگیر فتادگان از پای
ره به جا آر رفتگان از جای
۱۳جای در پرده دلم کردی
پرده خلق منزلم کردی
۱۴عشق تو شعله زد ز خرمن من
بکش از دست خلق دامن من
۱۵نیست جز بندگیت زندگیم
بند هر کس مکن به بندگیم
۱۶به جمال و کمال تو سوگند
که مرا تا غمت به دام افکند
۱۷غم دیگر نیافت ره به دلم
تخم دیگر نرست ز آب و گلم
۱۸آنچنان پر شد از توام رگ و پی
که شود پر سبوی و خم از می
۱۹تو کس بی کسان و من بی کس
بی کسی را به غور کار برس
۲۰از کف این و آن خلاصم کن
به کرم های خویش خاصم کن
۲۱این بگفت و فتاد در گریه
خون ز مژگان گشاد در گریه
۲۲گشت از چنگ خود کنار گزین
برگرفت از کنار و زد به زمین
۲۳آنچه بودی ز آرزو پیوست
در کنارش چو آرزو بشکست
۲۴تاجر و هر که بود با تاجر
اندر آن بزم دلگشا حاضر
۲۵همه گفتند کش ز زیبایی
در سر افتاده است سودایی
۲۶عشق ماهی چنین رهش زده است
زخم بر جان آگهش زده است
۲۷لیک هر چند گفت و گو کردند
از چپ و راست جست و جو کردند
۲۸هیچ روشن نشد که آن مه کیست
وانکه بر وی زد از بتان ره کیست
۲۹قرب یک سال آنچنان می بود
همدم گریه و فغان می بود
۳۰نه به شب خواب و نی به روز قرار
نه ز لب خنده نز زبان گفتار
۳۱از طعام و شراب بست دهان
تاجر از حال او رسید به جان
۳۲در بسی کار آزمونش کرد
عاقبت جزم بر جنونش کرد
۳۳بردش از قصر چون نگارستان
همچو دیوانگان به مارستان
۳۴دل به ناکام بر جفاش نهاد
بند آهن به دست و پاش نهاد
۳۵او هم آنجا ز دیده خون می راند
شعرها حسب حال خود می خواند
۳۶اشکریزان ترانه ای می گفت
غزل عاشقانه ای می گفت
۳۷