مجنون چو به حکم آن دل افروز
محروم شد از زیارت روز
۱تا روز غمش به شب رسدی
صد ره جانش به لب رسیدی
۲شبها به لباس شبروانه
گشتی به ره طلب روانه
۳منزل به دیار یار کردی
وانجا همه شب قرار کردی
۴هر گاه که یافتی مجالی
لب بگشادی به حسب حالی
۵گفتی ز فراق روز با او
صد قصه سینه سوز با او
۶هر چند ز هجر غصه کش بود
با این تک و پوی نیز خوش بود
۷یک شب به هم آن دو پاکدامان
در کشور عشق نیکنامان
۸بودند نشسته هر دو تنها
انداخته در میان سخن ها
۹از مرده دلان حی جوانی
در شیوه عشق بدگمانی
۱۰بگذشت بر در آن شکسته حالان
با هم ز درون خسته نالان
۱۱بر صحبت تنگشان حسد برد
واندر حقشان گمان بد برد
۱۲آری نیکی ز بد نیاید
هر حامله جنس خویش زاید
۱۳چیزی که بود ز سرکه یا می
در کوزه همان تراود از وی
۱۴القصه ز چشمه سار لیلی
یک قطره که دید ساخت سیلی
۱۵شد روز دگر به خلوت راز
پیش پدرش فسانه پرداز
۱۶در خرمن خشکش آتش افروخت
زان شعله نخست خرمنش سوخت
۱۷آمد سوی لیلی آتش افکن
وان راز شبانه ساخت روشن
۱۸بهر ادبش گشاد پنجه
گل را به طپانچه ساخت رنجه
۱۹چون نیلوفر ز زخم سیلی
کردش رخ لاله رنگ نیلی
۲۰از ضربت چوب تر بر اعضاش
گل خاست ز چوب گلبن آساش
۲۱هر دم می گفت توبه لیلی
از هر چه نه عشق قیس یعنی
۲۲هر دم می کرد ناله زار
لیکن نه ز لت، ز فرقت یار
۲۳هر دم می ریخت از مژه خون
لیکن ز فراق روی مجنون
۲۴بعد از همه یاد کرد سوگند
اول به جلال آن خداوند
۲۵کز هیبت اوست چرخ افلاک
آورده رخ نیاز در خاک
۲۶وانگه به لوایح کمالش
لامع ز بدایع جمالش
۲۷وانگه به مقربان درگاه
ز اسرار صفات و ذاتش آگاه
۲۸کز جراء/ت قیس ازین غم آباد
خواهم به خلیفه برد فریاد
۲۹او کیست که گاه صبح و گه شام
در طوف حریم من زند گام
۳۰صد دام نهد ز حیله و کید
تا طرفه غزال من کند صید
۳۱گر داد خلیفه داد من خوش
ور نی بندم من ستمکش
۳۲در رهگذر وی از ستیزه
محکم بندی ز تیغ و نیزه
۳۳یا پای برون نهد ازین راه
یا دست کند ز عمر کوتاه
۳۴مجنون چو ازین حدیث جانسوز
آگاهی یافت هم در آن روز
۳۵شد عرصه دهر تنگ بر وی
زد غصه هجر چنگ در وی
۳۶گشت از تک و پوی پای او سست
وز حرف امید لوح دل شست
۳۷بنشست و کشید پا به دامان
از رفتن آشکار و پنهان
۳۸نی از غم خویش از غم یار
کز جور پدر نبیند آزار
۳۹