پرتو شمع رخت عکس بر افلاک انداخت
قرص خورشید شد و سایه بر این خاک انداخت
۱برقی از شعشعه طلعت رخشان تو جست
شعله در خرمن مشتی خس و خاشاک انداخت
۲خوش بران رخش که عشقت فلک سرکش را
طوق در گردن ازان حلقه فتراک انداخت
۳ذوق مستان صبوحی زده بزم تو دید
صبح در اطلس فیروزه خود چاک انداخت
۴می خرامیدی و ارواح قدس می گفتند
ای خوش آن پاک که سر در ره این پاک انداخت
۵طوطی ناطقه را سر خط و عارض تو
زنگ تشویر در آیینه ادراک انداخت
۶جامی اهلیت اندیشه عشق تو نداشت
همتش رخت درین موج خطرناک انداخت
۷