ز زلف تو رگی با جان و دل پیوسته می بینم
ولی سررشته امید ازو بگسسته می بینم
۱عنان دل نمی بینم به دست خویشتن زان دم
که گرد گل تو را از سنبل تردسته می بینم
۲قدم لام است و بالایت الف زان دوست می دارم
بلا را کاندرو لام و الف پیوسته می بینم
۳به سینه زخم تیغت تا فراهم آمد از مرهم
در شادی و راحت بر دل و جان بسته می بینم
۴چنان شد گرمرو گلگون اشک امشب که پیش او
براق برق سیر آه را آهسته می بینم
۵بیا ای مرهم راحت که از تیغ فراق تو
جگرها چاک و دلها ریش و جانها خسته می بینم
۶کجا رستن توانی جامی از شوخی که زلفش را
کمند گردن مردان از خود رسته می بینم
۷