حاشا که نهم من از معما دامی
تا صید کنم ز نامجویی کامی
۱پختم هوسی بود ز چون من خامی
بر صفحه ایام بماند نامی
۲بیچاره حکیم عمری اندیشه گماشت
تدبیر غنا ز کیمیا می پنداشت
۴خاک سر کوی فقر را حال چو دید
در حال حکیم کیمیا را بگذاشت
۵تا خطت شد بلای دین ما را
بینی از حال دین حزین ما را
۷ماه و خور خالی ز میلی نیستند
پیش رویت تا به خدمت ایستند
۹چه خوش باشد که در کاشانه غم
دو همدم درد دل گویند با هم
۱۱