ای خوش آن عاشق که با یار خود است
زنده از دیدار دلدار خود است
۱خرم آن بلبل که با گلبانگ شوق
کرده جا برطرف گلزار خود است
۲می طپد نالان دل من گوییا
در سماع از ناله زار خود است
۳برندارد یار ما ز آیینه چشم
همچو ما مشتاق دیدار خود است
۴با لب نوشین طبیب آمد ولی
در کمین جان بیمار خود است
۵کی چشد ذوق گرفتاری عشق
هر که چون زاهد گرفتار خود است
۶عمر جامی گرچه در کار تو رفت
تا تو رفتی بی تو در کار خود است
۷