مرا هر لحظه زخمی بر دل از پیکان او بادا
اگر جانم رود گو رو بقای جان او بادا
۱اگر فرمان دهد خطش به خونریز وفاداران
چو خامه جمله را سربر خط فرمان او بادا
۲چو شب بر آستانش سر نهم ذوق غلامی را
به گردن طوقم از دم سگ دربان او بادا
۳به دامانش نشاید کرد کار خون فشان چشمم
به جاروب مژه فراشی میدان او بادا
۴چو از باد خزان باغ و بهار از هم فروریزد
بهار باغ عمرم غنچه خندان او بادا
۵همی رفت از لطافت خوی فشان واندر دعا خلقی
که کشت ناامیدان خرم از باران او بادا
۶بجز وصف جمالش نگذرد بر خاطر جامی
تماشاگاه جان عاشقان دیوان او بادا
۷