این خود چه صورت است که من پایبست اویم
وین خود چه آفت است که من زیر دست اویم
۱او زلف را بر غمم، دایم شکسته دارد
من دل شکسته زآنم کاندر شکست اویم
۲هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات
نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم
۳یک شب وصال داد مرا قاصد خیالش
با آن بلند سرو که چون سایه پست اویم
۴مانا که صبح صادق غماز بود اگر نه
این فتنه از که خاست که من همنشست اویم
۵آوازه شد به شهری و آگاه گشت شاهی
کو عشقدان من شد من بتپرست اویم
۶خاقانیم که مرگم از زندگی است خوشتر
تا چون که نیست گردم داند که هست اویم
۷