تو چه دانی که از وفا چه نمودم به جای تو
علم الله که جان من چه کشید از جفای تو
۱گذری کن به کوی من، نظری کن به سوی من
بنگر تا به روی من چه رسید از برای تو
۲ز غمت گرچه خستهام، کمر مهر بستهام
دل از آن بر گسستهام که گذارم وفای تو
۳دلت از مهر گشته شد غمم از حد گذشته شد
چه کنم چون نوشته شد به سرم بر قضای تو
۴چو جهانی به خاصیت تو و وصل تو عاریت
نزند لاف عافیت دل کس در بلای تو
۵نیت آن همی کنم که تو را جان فدی کنم
به جهان این ندی کنم که سرم باد و پای تو
۶همه رنجی به سر برم چو به کوی تو بگذرم
همه خشمی فرو خورم چو ببینم رضای تو
۷تن من گر زیان کند لب تو کار جان کند
دل خاقانی آن کند که بود حکم و رای تو
۸