کمین گشادن دهر و کمان کشیدن چرخ
برای چیست ندانی، برای کینهٔ من
۱ز نوک ناوک این ریمنِ خُماهَن فام
هزار چشمه چو ریماهن است سینهٔ من
۲من آفتابم سایه نیَم که گم کندم
چو گم کند به کف آرد دگر قرینهٔ من
۳نه نه به بحر درم بر فلک کمان نکشم
که سرنگون چو کمانه کند سفینهٔ من
۴اگر قناعت مال است گنج فقر منم
که بگذرد فلک و نگذرد خزینهٔ من
۵به دخل و خرج دلم بین بدان درست که هست
خراج هر دو جهان یک شبه هزینهٔ من
۶چو خاتم ار همه تن چشم شد دلم چه عجب
که حسبی الله نقش است بر نگینهٔ من
۷چو آبگینه دلی بشکنم به سنگ طمع
که جام جم کند ایام از آبگینهٔ من
۸به کلبتینم اگر سر جدا کنی چون شمع
نکوبد آهن سرد طمع گزینهٔ من
۹همای همت خاقانی سخن رانم
که هیچ خوشه نگردد برای چینهٔ من
۱۰