دلا از جان چه برخیزد؟ یکی جویای جانان شو
بلای عشق را گر دوست داری دشمن جان شو
۱خرد را از سر غیرت قفای خاک پاشان زن
هوا را از بن دندان حریف آب دندان شو
۲تو را هم کفر و هم ایمان حجاب است ار تو عیاری
نخست از کفر بیرون آی و پس در خون ایمان شو
۳اگر با خاک پاشانت سواری آرزو باشد
تو از دیوان دیوان خیز و زی قصر سلیمان شو
۴اگر در پیش کاخ او سواریت آرزو آید
چو طفلان خوابگه بگذار و زی میدان مردان شو
۵گر او شب رنگ در تازد تو خود را خاک میدان کن
ور او چوگان به کف گیرد تو همچون گوی غلتان شو
۶تو را یک زخم پیکانش ز بند خود برون آرد
به صد فرسنگ استقبال آ، یک زخم پیکان شو
۷چو در جایی همه او باش و چون از جای بگذشتی
چه داری آرزو آن کن، چه بینی خوبتر آن شو
۸تو آن مشنو که مرغ شوم خواهد جای ویران را
گرت گنج دل آباد است سوی گنج ویران شو
۹تو بیرون از حرم زانی که خاقانی است بند تو
ز خاقانی برون آی و ندیم خاص خاقان شو
۱۰وگر خواهی کز این منزل امان آن سرا یابی
امانت دار یزدان را نیابت دار حسان شو
۱۱رسول کائنات احمد، شفیع خلق، ابوالقاسم
جمال جوهر آدم، کمال گوهر هاشم
۱۲به راه عاشقی شرط است راه عقل نارفتن
چو درد عشق پیش آید به صد جان پیشوا رفتن
۱۳به کوی عشق هم عشق است رهبر زآن که مردان را
به امر پادشا باید به صدر پادشا رفتن
۱۴هوا را راه ده لیکن نه آن راهی که دل خواهد
که نزد عاشقان کفر است بر راه هوا رفتن
۱۵به ترکستان اصلی شو برای مردم معنی
به چین صورتی تا کی پی مردم گیا رفتن
۱۶دل اندر بند جان نتوان به وصل دوست پیوستن
بت اندر آستین نتوان به درگاه خدا رفتن
۱۷طریق عاشقی چبود؟ به دست بیخودی خود را
به فتراک عدم بستن، به دنبال فنا رفتن
۱۸گه از سوز جگر در سور سر دلبران بودن
گه از راه صفت برخوان اخوان الصفا رفتن
۱۹جرس وار ار تو را دردی است، تا کی ناله کردن
نجیب آسا گرت باری است، تا کی راه نارفتن
۲۰هنوز اندر بیابان باشی آن ساعت که جانت را
ازین کرخ فنا باید به بغداد بقا رفتن
۲۱ز تو تا غایت مقصد چه یک روزه چه صد ساله
چو راهی در میان داری که میباید تو را رفتن
۲۲اگر نه دشمن خویشی چه میباید همه خود را
درونسو شسته جان کندن برونسو ناروا رفتن
۲۳در این منزل ز سربازی پناهی ساز خاقانی
که ره پر لشکر جادوست نتوان بیعصا رفتن
۲۴به ترک نفسگوی از خاصهٔ عشقی که زشت آید
رفیق بولهب بودن، طریق مصطفی رفتن
۲۵مدار عالم خلقت، مراد خلقت آدم
قوام مرکز سفلی، امام حضرت اعظم
۲۶اگر پای طلب داری قدم در نه که راه اینک
شمار ره نمایان را قلم درکش که ماه اینک
۲۷نخست از عاشقی خود را به راه بیخودی گم کن
که خود ز آنجا ندا آید که ای گم گشته راه اینک
۲۸به سر بازی توان دیدن بساط بارگاه او
اگر داری سر این سر، در آن بارگاه اینک
۲۹سری چبود؟ برو درباز آندر کوی وصل او
سری را صد سراست و هر سری را صد کلاه اینک
۳۰تو را چون عشق او پذرفت دعوی بر دو عالم کن
که بر تحقیق آن دعوی قبول او گواه اینک
۳۱چو دارالملک جانت را به مهر مهر او بینی
مترس از زحمت غوغا به میدان آی، شاه اینک
۳۲تو در چاه تحیر مانده وز بهر خلاص تو
خیال او رسن در دست بر بالای چاه اینک
۳۳برون تاز اسب همت را، کجا بیرون ازین گنبد
وگر چرب آخورش خواهی هم آب و هم گیاه اینک
۳۴بیار آهی که چون از تنگنای لب رها گردد
تو را گویند بر کیوان نگر کایوان ماه اینک
۳۵ز صف تفرقه برخیز و بر صف صفا بگذر
که از رندان شاه دل سپاه اندر سپاه اینک
۳۶به غفلت گر ز خاقانی گناهی در وجود آمد
به استغفار آن خرده بزرگی عذر خواه اینک
۳۷حریف خاص اوادنی محمد کز پی جاهش
سر آهنگان کونینند سرهنگان درگاهش
۳۸شهنشاهی که درع شرع همبالای او آمد
قدر دستی که فرق عرش نطع پای او آمد
۳۹ز درگاه قدم در تاخت تیغ و نطق همراهش
ازل دستور او گشت و ابد مولای او آمد
۴۰ملایک باروار و در لوای عصمت او شد
خلایق با هزاهز در رکاب رای او آمد
۴۱به دست لااله افکند شادروان الا الله
که توقیع رسول الله بر طغرای او آمد
۴۲تبارک خطبهٔ او کرد و سبحان نوبت او زد
لعمرک تاج او شد، قاب قوسین جای او آمد
۴۳کبوتر پردهٔ او داشت، سایه خیمهٔ او شد
زبان کشتهٔ پر زهر هم گویای او آمد
۴۴قلم بیگانه بود از دست گوهر بار او لیکن
قدم پیمانهٔ نطق جهان پیمای او آمد
۴۵شب خلوت که موجودات بر وی عرضه کرد ایزد
جهان چون ذرهای در دیدهٔ بینای او آمد
۴۶مهیا کرد پنج ارکان ملت را به چار ارکان
که هر یک جدولی بوده است کز دریای او آمد
۴۷کنون جز ناصر الدین کیست کز بهر نیابت را
ز بعد چار تن در چار بالشهای او آمد
۴۸سراندازی که تا بود از برای گردن ملت
نظام عقد شرع از کلک گوهر زای او آمد
۴۹امام شرع و سلطان طریقت ناصر الدین، آن
که تارایات او آمد نگون شد چتر بد دینان
۵۰ابو اسحق ابراهیم کاندر جنب انعامش
به یک ذره نمیسنجد سپهر و هفت اجرامش
۵۱بدان ژنده که او دارد طراز خلعت است آری
که نفس زندهٔ پخته است زیر ژندهٔ خامش
۵۲به طفلی بت شکست از عقل در بتخانهٔ شهوت
برآمد اختر اقبال و دید و هم نشد رامش
۵۳بلی در معجز و برهان براهیم این چنین باید
که نه صیدش کند اختر نه دامن گیرد اصنامش
۵۴اگر دجال شکلی سنگ زد بر کعبهٔ جاهش
هماکنون ز آفت گردون بگردد نقش ایامش
۵۵که بود آن کس که پیل آورد وقتی بر در کعبه
که مرغش سنگ باران کرد و دوزخ شد سرانجامش
۵۶گرفتم کآتش ناب است قدح حاسدان در وی
چو آتش نام او داند کجا سوزاند اندامش
۵۷من اندر طالعش دیدم سعادتها و میدانم
که گر ادریس زنده استی همین گفتی در احکامش
۵۸چه باک ار یک جهان خصم است آن کس را که گر خواهد
جهانی نو پدید آرد جهاندار از پی کامش
۵۹دریغا گنجهٔ خرم که اکنون جای ماتم شد
که از فر چنین صدری فراق افتاد فرجامش
۶۰اگر در جنبش آید باز خاک او عجب نبود
گر این کوه شریعت بود چندین گاه آرامش
۶۱نباتش هر زمانی از زبان حال میگوید
کس کن ابر ما گم کرد، گم باد از جهان نامش
۶۲زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواند
نگر تا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند
۶۳مبارک حضرتا، ایام در ظل تو آساید
مقدس خاطرا، اسلام را رای تو پیراید
۶۴روان صاحب الاعراف موقوف است تا محشر
میان دوزخ و فردوس که تا رایت چه فرماید
۶۵کسی کز خیل اعدای تو شد، بر روزگار او
قضا خندان همی آید، قدر دندان همی خاید
۶۶بفرساید ز سوز دولت تو سد اسکندر
چه باشد جان یاجوجی کز آن آتش نفرساید
۶۷حسودان تو گرچه دیگها پختند، میدانم
که در وی نیست آن چیزی که زا شهر شما زاید
۶۸حدیث و فعلشان بیحرف گویی صفر بر جانش
چو گفتم در دگر جایش دگر گفتن چه میباید
۶۹عروسان سر کلک تو در پرده شدند از من
مرا هم هدیهای باید که هر یک روی بنماید
۷۰من این تحفه طرازیدم به دندان مزدشان آری
عروس آخر چو هدیه دید دانم روی بگشاید
۷۱چو یزدان وحی کرد از غیب سوی نحل، میشایست
اگر تو سوی خاقانی فرستی نامهای شاید
۷۲اگر ذات تو یزدان وار فیض فضل میبارد
ضمیرم نیز نحل آسا شفای جان میافزاید
۷۳به جان تو که گردون را ولیعهد است جاه تو
اگر درعهد تو چون من سخنگویی پدید آید
۷۴سخن پیرایهٔ کهنه است و طبع من مطرا گر
مرا بنمای استادی کز این سان کهنه آراید
۷۵