بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن
در میان بندگانش خوارتن
۱میفرستاد او غلامان را به باغ
تا که میوه آیدش بهر فراغ
۲بود لقمان در غلامان چون طفیل
پر معانی تیرهصورت همچو لیل
۳آن غلامان میوههای جمع را
خوش بخوردند از نهیب طمع را
۴خواجه را گفتند لقمان خورد آن
خواجه بر لقمان ترش گشت و گران
۵چون تفحص کرد لقمان از سبب
در عتاب خواجهاش بگشاد لب
۶گفت لقمان سیدا پیش خدا
بندهٔ خاین نباشد مرتضی
۷امتحان کن جملهمان را ای کریم
سیرمان در ده تو از آب حمیم
۸بعد از آن ما را به صحرایی کلان
تو سواره ما پیاده میدوان
۹آنگهان بنگر تو بدکردار را
صنعهای کاشف الاسرار را
۱۰گشت ساقی خواجه از آب حمیم
مر غلامان را و خوردند آن ز بیم
۱۱بعد از آن میراندشان در دشتها
میدویدند آن نفر تحت و علا
۱۲قی در افتادند ایشان از عنا
آب میآورد زیشان میوهها
۱۳چون که لقمان را در آمد قی ز ناف
می بر آمد از درونش آب صاف
۱۴حکمت لقمان چو داند این نمود
پس چه باشد حکمت رب الوجود
۱۵یوم تبلی والسرائر کلها
بان منکم کامن لا یشتهی
۱۶چون سقوا ماء حمیما قطعت
جملة الاستار مما افضعت
۱۷نار زان آمد عذاب کافران
که حجر را نار باشد امتحان
۱۸آن دل چون سنگ را ما چند چند
نرم گفتیم و نمیپذرفت پند
۱۹ریش بد را داروی بد یافت رگ
مر سر خر را سر دندان سگ
۲۰الخبیثات الخبیثین حکمتست
زشت را هم زشت جفت و بابتست
۲۱پس تو هر جفتی که میخواهی برو
محو و همشکل و صفات او بشو
۲۲نور خواهی مستعد نور شو
دور خواهی خویش بین و دور شو
۲۳ور رهی خواهی ازین سجن خرب
سر مکش از دوست و اسجد واقترب
۲۴