چشم آدم بر بلیسی کو شقیست
از حقارت وز زیافت بنگریست
۱خویشبینی کرد و آمد خودگزین
خنده زد بر کار ابلیس لعین
۲بانگ بر زد غیرت حق کای صفی
تو نمیدانی ز اسرار خفی
۳پوستین را بازگونه گر کند
کوه را از بیخ و از بن برکند
۴پردهٔ صد آدم آن دم بر درد
صد بلیس نو مسلمان آورد
۵گفت آدم توبه کردم زین نظر
این چنین گستاخ نندیشم دگر
۶یا غیاث المستغیثین اهدنا
لا افتخار بالعلوم و الغنی
۷لا تزغ قلبا هدیت بالکرم
واصرف السؤ الذی خط القلم
۸بگذران از جان ما سؤ القضا
وامبر ما را ز اخوان صفا
۹تلختر از فرقت تو هیچ نیست
بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست
۱۰رخت ما هم رخت ما را راهزن
جسم ما مر جان ما را جامه کن
۱۱دست ما چون پای ما را میخورد
بی امان تو کسی جان چون برد
۱۲ور برد جان زین خطرهای عظیم
برده باشد مایهٔ ادبار و بیم
۱۳زانک جان چون واصل جانان نبود
تا ابد با خویش کورست و کبود
۱۴چون تو ندهی راه جان خود برده گیر
جان که بی تو زنده باشد مرده گیر
۱۵گر تو طعنه میزنی بر بندگان
مر ترا آن میرسد ای کامران
۱۶ور تو ماه و مهر را گویی جفا
ور تو قد سرو را گویی دوتا
۱۷ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر
ور تو کان و بحر را گویی فقیر
۱۸آن به نسبت با کمال تو رواست
ملک اکمال فناها مر تراست
۱۹که تو پاکی از خطر وز نیستی
نیستان را موجد و مغنیستی
۲۰آنک رویانید داند سوختن
زانک چون بدرید داند دوختن
۲۱میبسوزد هر خزان مر باغ را
باز رویاند گل صباغ را
۲۲کای بسوزیده برون آ تازه شو
بار دیگر خوب و خوبآوازه شو
۲۳چشم نرگس کور شد بازش بساخت
حلق نی ببرید و بازش خود نواخت
۲۴ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم
جز زبون و جز که قانع نیستیم
۲۵ما همه نفسی و نفسی میزنیم
گر نخواهی ما همه آهرمنیم
۲۶زان ز آهرمن رهیدستیم ما
که خریدی جان ما را از عمی
۲۷تو عصاکش هر کرا که زندگیست
بی عصا و بی عصاکش کور چیست
۲۸غیر تو هر چه خوشست و ناخوشست
آدمی سوزست و عین آتشست
۲۹هر که را آتش پناه و پشت شد
هم مجوسی گشت و هم زردشت شد
۳۰کل شیء ما خلا الله باطل
ان فضل الله غیم هاطل
۳۱