دفتر سوم
بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی مولانا
چون دقوقی آن قیامت را بدید
رحم او جوشید و اشک او دوید
گفت یا رب منگر اندر فعلشان
دستشان گیر ای شه نیکو نشان
خوش سلامتشان به ساحل باز بر
ای رسیده دست تو در بحر و بر
ای کریم و ای رحیم سرمدی
در گذار از بدسگالان این بدی
پیش از استحقاق بخشیده عطا
دیده از ما جمله کفران و خطا
ای عظیم از ما گناهان عظیم
تو توانی عفو کردن در حریم
ما ز آز و حرص خود را سوختیم
وین دعا را هم ز تو آموختیم
حرمت آن که دعا آموختی
در چنین ظلمت چراغ افروختی
اشک میرفت از دو چشمش و آن دعا
بی خود از وی می بر آمد بر سما
آن دعای بی خودان خود دیگرست
آن دعا زو نیست گفت داورست
آن دعا حق میکند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطهٔ مخلوق نه اندر میان
بیخبر زان لابه کردن جسم و جان
مهربان بیرشوتان یاریگران
در مقام سخت و در روز گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا
هین غنیمت دارشان پیش از بلا
رست کشتی از دم آن پهلوان
واهل کشتی را بهجَهد خود گمان
که مگر بازوی ایشان در حذر
بر هدف انداخت تیری از هنر
عشقها با دُم خود بازند کین
میرهاند جان ما را در کمین
روبها پا را نگه دار از کلوخ
پا چو نبود دُم چه سود ای چشمشوخ
ما چو روباهان و پای ما کرام
میرهاندمان ز صدگون انتقام
حیلهٔ باریک ما چون دُم ماست
عشقها بازیم با دُم چپ و راست
طالب حیرانی خلقان شدیم
دستِ طمع اندر الوهیت زدیم
تا بافسون مالک دلها شویم
این نمیبینیم ما کاندر گویم
در گوی و در چهی ای قلتبان
دست وا دار از سبال دیگران
چون به بُستانی رسی زیبا و خوش
بعد از آن دامان خلقان گیر و کش
ای چو خربنده حریف کون خر
بوسه گاهی یافتی ما را ببر
چون ندادت بندگی دوست دست
میل شاهی از کجاات خاستست
در هوای آنک گویندت زهی
بستهای در گردن جانت زهی
روبها این دم حیلت را بهل
وقف کن دل بر خداوندان دل
تو دلا منظور حق آنگه شوی
که چو جزوی سوی کل خود روی
حق همیگوید نظرمان در دلست
نیست بر صورت که آن آب و گلست
تو همیگویی مرا دل نیز هست
دل فراز عرش باشد نی به پست
در گِل تیره یقین هم آب هست
لیک زان آبت نشاید آبدست
آن دلی کز آسمانها برترست
آن دل ابدال یا پیغامبرست
پاک گشته آن ز گِل صافی شده
در فزونی آمده وافی شده
ترکِ گِل کرده سوی بحر آمده
رسته از زندانِ گِل بحری شده
آب ما محبوس گِل ماندست هین
بحر رحمت جذب کن ما را ز طین
لاف تو محروم میدارد تورا
ترک آن پنداشت کن در من درآ
آبِ گِل خواهد که در دریا رود
گِل گرفته پای آب و میکشد
گر رهاند پای خود از دست گل
گل بماند خشک و او شد مستقل
آن کشیدن چیست از گل آب را
جذب تو نقل و شراب ناب را
هر یکی زینها تورا مستی کند
چون نیابی آن خمارت میزند
این خمارِ غم دلیلِ آن شدست
که بدان مفقود، مستیات بُدست
جز به اندازهٔ ضرورت زین مگیر
تا نگردد غالب و بر تو امیر
سر کشیدی تو که من صاحبدلم
حاجتِ غیری ندارم واصلم
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجرم دل ز اهل دل برداشتی
خود روا داری که آن دل باشد این
کو بود در عشق شیر و انگبین
لطفِ شیر و انگبین عکس دلست
هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست
پس بُوَد دل جوهر و عالم عرض
سایهٔ دل چون بود دل را غرض؟
یا خیالاتی که در ظلمات او
میپرستدشان برای گفت و گو
دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا وانگاه کور
نه دل اندر صد هزاران خاص و عام
در یکی باشد کدامست آن کدام
ریزهٔ دل را بهل دل را بجو
تا شود آن ریزه چون کوهی ازو
از سلام حق سلامیها نثار
میکند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درستست و مُعَد
آن نثار دل بر آنکس میرسد
دامن تو آن نیازست و حضور
هین منه در دامن آن سنگ فجور
تا ندرد دامنت زان سنگها
تا بدانی نقد را از رنگها
از خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ، سنگ
تا نگیرد عقلْ دامنشان به چنگ
پیر، عقل آمد نه آن موی سپید
مو نمیگنجد درین بخت و امید
